38
عبداللّه بن
جعفر حميرى
مى گويد:
مردى در
حومه بغداد
در محلّى به
نام«ربض حميد»
زندگى مى كرد،
همسر او
باردار شد.
نامه اى براى
حضرت حجّت(عليه
السلام) نوشت
و از ايشان
درخواست نمود
تا براى
سهولت وضع
حمل همسرش و
سلامتى
فرزندش دُعا
بفرمايند.
چهارماه
قبل از تولّد
فرزندشان
نامه اى از
سوى حضرت(عليه
السلام)برايش
رسيد كه
مرقوم فرموده
بودند:
«سَتَلِدُ
ابناً»
يعنى به
زودى همسرت
پسرى مى آورد.
همچنان كه
فرموده بودند
شد.(
[1]
)
39
سيّارى مى گويد:
على بن
محمّد سيمرى
ـ چهارمين
نائب خاص
حضرت امام
زمان(عليه
السلام)در
زمان غيبت
صغرى ـ نامه اى
براى حضرت(عليه
السلام)
نوشت، و
تقاضاى كفنى
نمود.
حضرت(عليه
السلام) در
پاسخ مرقوم
فرمودند:
«انّك
تحتاج اليه
سنة ثمانين»
يعنى تو در
سال 80 به آن
احتياج خواهى
يافت.(
[2]
)
سيمرى در
همان سال
وفات مى كند،
و دو ماه قبل
از فوت سيمرى
حضرت(عليه
السلام) كفنى
را برايش مى فرستد.(
[3]
)
40
عبداللّه
بلخى مى گويد:
احمد بن
اسحاق نامه اى
به حسين بن
روح قمى
نوبختى;
سومين نائب
خاص حضرت
امام زمان(عليه
السلام) در
غيبت صغرى مى نويسد،
و طى آن از
حضرت(عليه
السلام)براى
تشرف به حج
اجازه مى طلبد.
حضرت(عليه
السلام) به او
اجازه تشرف
به حج مى فرمايند،
و خلعتى نيز
مرحمت مى نمايند.
وقتى احمد بن
اسحاق پاسخ
نامه و آن
خلعت شريف را
دريافت مى كند
با خود مى گويد:
ايشان با اين
اشاره مرا از
فرا رسيدن
زمان مرگم
آگاه فرموده اند.
و همان طور هم
شد. وقتى از
سفر حج باز مى گشت
در حلوان ـ شهرى
مرزى ـ در
كنار خانقين
عراق درگذشت!(
[4]
)
41
من به
دعاى امام
زمان(عليه
السلام)
متولد شدم!
نجاشى مى گويد:
زمانى على بن
حسين بن
بابويه قمى (پدر
شيخ صدوق) با
ابوالقاسم
حسين بن روح
قمى نوبختى;
سومين نائب
خاص امام
زمان(عليه
السلام)
ملاقات نموده
و سئوالاتى
مى نمايد.] پس از
بازگشت
[نامه اى
مى نويسد و از
حضرت حجّت(عليه
السلام)مى خواهد
كه دُعا
بفرمايند تا
خداوند
فرزندى به
ايشان عطا
كند.
وى نامه را
توسط على بن
جعفر بن اسود
ـ كه از مشايخ
مشهور قم بود ـ
به محضر حسين
بن روح مى فرستد
تا به دست
امام زمان(عليه
السلام) برسد.
حضرت در
پاسخ مى فرمايند:
«ما براى
آنچه كه
خواسته بودى
دُعا كرديم و
خداوند به
زودى دو پسر
نيكو به تو
روزى خواهد
نمود».
بعدها
خداوند از
كنيزى دو پسر
به نامهاى
محمّد و حسين
به او عطا
فرمود ]كه
محمّد همان
شيخ صدوق(رحمه
الله) است.[
ابوعبداللّه
حسين بن عبيدالله
مى گويد:
شنيدم كه شيخ صدوق
مى گفت: من به
دعاى امام
زمان(عليه
السلام)
متولّد شدم،
و به اين مقام
افتخار مى كرد.(
[5]
)
42
محمّد بن
على علوى
حسنى ـ كه از
شيعيان ساكن
مصر بود ـ مى گويد:
گرفتار
مشكلى بزرگ
شدم و از اين
امر اندوهگين
شدم، زيرا از
من نزد حاكم
مصر; احمد بن
طولون،
بدگويى كرده
بودند. از ترس
جانم به
بهانه حج از
مصر خارج شدم.
پس از
اتمام حج از
حجاز به عراق
رفتم، و حضرت
ابا عبداللّه
الحسين(عليه
السلام) را
زيارت كرده و
به قبر
شريفشان
پناهنده و
متوسل شدم.
همانجا مجاور
شدم و جرأت
بازگشت به
مصر را
نداشتم، زيرا
حاكم مصر
مردى سخت گير
و ظالم بود.
پانزده روز
تمام در
گرماى
تابستان روز
و شب مشغول
دُعا و تضرّع
بودم.
عصر جمعه اى
در حالت خواب
و بيدارى
امام زمان(عليه
السلام) را
زيارت نمودم.
ايشان با
كمال لطف و
مرحمت فرمود:
پسرم! از
فلانى مى ترسى؟
عرض كردم:
آرى آقاجان!
مى خواهد مرا
بكشد. به همين
خاطر به شما
پناه آوردم و
به خاطر قصد
سوئى كه
دارد، از او
شكايت دارم.
امام(عليه
السلام)
فرمود: چرا به
طريقى كه
انبياى گذشته(عليهم
السلام)
هنگامى كه
دچار مشكلى
مى شدند،
بدان روش
دُعا مى كردند
و خداوند
اندوهشان را
برطرف مى ساخت،
به درگاه
پروردگار
خويش و
پروردگار
پدران خويش
دُعا نمى كنى؟
عرض كردم:
آن دعا چيست؟
فرمود:
همين شب جمعه
بعد از اين كه
غسل كردى و
نماز شب را
ادا نمودى،
سجده شكرى به
جاى آور،
آنگاه دوزانو
بنشين و اين
دُعا را
بخوان.
آنگاه
دُعايى برايم
خواندند، تا
شب پنج شنبه،
پنج شب ديگر
در همان حالت
خواب و
بيدارى و
همان وقت به
زيارت حضرت(عليه
السلام)مشرف
مى شدم، و
ايشان همين
سخن و همين
دُعا را
تكرار مى فرمودند،
تا اين كه
كاملاً آن را
حفظ كردم.
فرداى آن
شب كه شب جمعه
بود پس از غسل
و تطهير لباس
و استعمال
عطر، نماز شب
را ادا نموده
و همانطور كه
فرموده بودند
پس از سجده
شكر دوزانو
نشستم و همان
دُعا را
خواندم.
عصر جمعه
دوباره توفيق
تشرف يافتم.
حضرت(عليه
السلام)
فرمود: اى
محمّد! دعايت
مستجاب شد و
دشمنت را
همان كه از تو
نزد او احمد
بن طولون بد
گويى كرده
بود، هنگامى
كه دُعايت به
پايان رسيد،
كشت!
صبح هنگام
آخرين زيارت
را به جا
آوردم، و با
ابا عبداللّه
الحسين(عليه
السلام)وداع
كرده و به طرف
مصر به راه
افتادم. پس از
عبور از
اردن، در راه
مصر مردى را
ديدم كه در
مصر همسايه
من بود. او مرد
مؤمنى بود.وقتى
از اوضاع مصر
پس از خروجم
پرسش نمودم،
تعريف كرد كه
چگونه احمد بن
طولون دستور
داده او را
دستگير كرده
و گردن بزنند
و بدنش را به
نيل بيفكنند.
بعدها
معلوم شد كه
بنا به قول
جمعى از
بستگان و
برادران شيعه ـ
قتل او درست
در همان لحظه
كه من از دُعا
فارغ شده
بودم صورت
گرفته بود.(
[6]
)
43
دست
نگه دار! ما
راضى به سفر
تو نيستيم!
يكى از
دوستان على بن
محمّد مى گويد:
صاحب
فرزندى شدم.
روز هفتم
نامه اى براى
حضرت امام
زمان(عليه
السلام)نوشتم
و از ايشان
اجازه خواستم
كه سنّت
پيامبر را(صلى
الله عليه
وآله وسلم) در
باب تراشيدن
سر و عقيقه و
نامگذارى طفل
انجام دهم.
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرموده
بود: «دست نگه دار!».
همان روز
آن طفل مُرد.
نامه اى
ديگر مبنى بر
فوت فرزندم
به حضور
ايشان عرضه
داشتم.
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرمود: «به
زودى خداوند
دو پسر به جاى
آن به تو
عنايت خواهد
نمود اولى را
احمد و دومى
را جعفر نام
بگذار».
پس از آن
همانطور كه
امام(عليه
السلام)
فرموده بود
خداوند دو
فرزند به من
عنايت فرمود.
همچنين
سالى تصميم
گرفتم كه به
حج مشرف شوم،
خود را آماده
كردم و از
مردم
خداحافظى
نمودم. درست
هنگام خروج
از شهر، نامه اى
از حضرت امام
زمان(عليه
السلام) به
دستم رسيد كه: «ما
راضى به سفر
تو نيستيم
امّا خوددانى!»
من دلتنگ و
اندوهگين شدم.
نامه اى عرضه
داشتم كه: هر
چند از نرفتن
به حج غمگينم
اما گوش به
فرمان و
اطاعت امر
شما دارم.
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرمود: «ناراحت
نباش سال
آينده ـ ان
شاءالله ـ به
حج مشرف
خواهى شد».
سال بعد
براى تشرف به
حج اجازه
خواستم و
ايشان اجازه
فرمودند.
نامه
ديگرى نوشتم
و عرض كردم: مى خواهم
با محمّد بن
عباس كه به
ديانت و
امامت او
اطمينان دارم
همسفر شوم.
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرمود: «اسدى؟
همسفر خوبى
است، اگر او
آمد كسى ديگر
را انتخاب
نكن».
اسدى
آماده شد و به
اتّفاق عازم
سفر شديم.(
[7]
)
44
خداى
را به خاطر
منّتى كه بر
تو نهاد شكر
كن!
سعد بن
عبداللّه مى گويد:
پس از
شهادت امام
حسن عسكرى(عليه
السلام)
گروهى از
مردم از جمله
حسين بن نضر و
شخصى به نام
ابا صدّام
تصميم گرفتند
در مورد صحّت
ادّعاى وكلاى
امام زمان(عليه
السلام)
تحقيق كنند.
روزى حسن بن
نضر تصميم
قطعى خود را
گرفت و آماده
حركت به سوى
بغداد شد. به
همين خاطر
نزد اباصدّام
رفت و گفت: مى خواهم
به حج مشرف
شوم.
ابا صدّام
گفت: امسال
نرو.
حسن بن
نضر گفت: نمى توانم
صبر كنم. خواب
و قرار ندارم.
آنگاه
شخصى را به
نام احمد بن
يعلى بن
حمّاد وصى
خود كرد و به
او سفارش
نمود كه فلان
مقدار از
مالش را كه
سهم امام است
به حضرت(عليه
السلام)تحويل
دهد، و تأكيد
كرد: آن را به
هيچ نماينده اى
نمى دهى بايد
خود حضرت(عليه
السلام)را
ديده و با دست
خود به حضرت
تقديم نمايى!
حسن بن
نضر مى گويد:
وقتى به
بغداد رسيدم
منزلى كرايه
كرده و در آن
ساكن شدم.
مدّتى نگذشته
بود كه شخصى
نزد من آمد و
خود را وكيل
امام زمان(عليه
السلام)
معرفى نمود،
و مقدارى
لباس و سكّه
طلا نزد من
گذارد. گفتم:
اين ها چيست؟
پاسخ داد:
همين كه مى بينى.
پس از او،
همين طور
اشخاصى ديگرى
يكى پس از
ديگرى نزد من
آمده و خود را
وكيل امام
زمان(عليه
السلام)معرفى
نموده و
مقدارى پول و
لباس مقابل
من مى نهادند
و مى رفتند، و
هيچ كدام
علّت آن را
بازگو نمى كردند،
تا اين كه
اتاق از پول و
لباس پر شد.
در اين
حال، احمد بن
اسحاق كه از
وكلاى معروف
امام(عليه
السلام) بود
با مقدار
زيادى از
همان اموال
نزد من آمد، و
به همان
ترتيب بدون
اين كه حرفى
بزند آنها را
نزد من نهاد و
رفت.
من بسيار
تعجّب كردم و
مبهوت نشسته
بودم كه نامه اى
از طرف حضرت(عليه
السلام) به
دستم رسيد كه
حضرت مرقوم
فرموده بود:
«فردا ساعت
فلان آنچه را
كه با خود
دارى بردار و
نزد ما در
سامرا بيا».
فردا همان
ساعت تمام
اجناس و
اموال را بار
زده و حركت
كردم، در راه
به گروهى ـ كه
حدوداً شصت
نفر مى شدند ـ
برخوردم كه
همه فقير و
پابرهنه
بودند. آنها
جلوى مرا
گرفتند و
خواستند
بارها را به
سرقت ببرند،
امّا به هر
نحوى بود،
خداوند مرا
از ميان آنها
سالم نگاه
داشت.
وقتى به
سامرا و
محلّه عسكر
رسيدم منزلى
گرفته و
بارها را
تخليه كردم.
در همان وقت
نامه ديگرى
از حضرت(عليه
السلام) به
دستم رسيد كه: «آنچه
را كه آورده اى
با خود به نزد
ما بياور».
من نيز همه
را بر دوش
باربران
نهاده و به
سراى امام
حسن عسكرى(عليه
السلام)بردم.
وقتى به
درگاه خانه
رسيدم ديدم
مردى سياه
آنجا ايستاده
است. از من
پرسيد: تو حسن بن
نضر هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: داخل
شو!
داخل خانه
شدم، ما را به
اتاقى
راهنمايى
كردند،
باربران
زنبيلهاى خود
را خالى
كردند، در
گوشه اتاق
مقدار زيادى
نان نهاده
بودند، به هر
كدام دو قرص
نان دادند و
آنها خارج
شدند.
ناگاه
صداى مردى از
اتاق ديگرى
كه جلو در آن
پرده زده
بودند به
گوشم رسيد كه: «اى
حسن بن نضر!
خداوند را به
خاطر منّتى
كه بر تو
نهاده شكر
كن، و شك مكن،
شيطان مى خواهد
كه تو شك كنى».
آنگاه دو
قطعه پارچه
از پشت پرده
بيرون آورده
و به من گفته
شد: «بگير كه به
آنها نياز
خواهى يافت».
من هم آنها
را گرفته و
خارج شدم.
سعد بن
عبداللّه (راوى
داستان) مى گويد:
حسن بن نضر
برگشت و ماه
رمضان بعد
فوت كرد، و با
همان دو قطعه
پارچه كفن شد.(
[8]
)
45
قاسم بن
علا مى گويد:
صاحب چند
فرزند شده
بودم، هنگام
ولادت هر
كدام نامه اى
براى امام
زمان(عليه
السلام)مى نوشتم
و از ايشان
براى آنها
التماس دُعا
مى نمودم،
امّا حضرت
پاسخى به هيچ
كدام از نامه هايم
نمى داد.
تا اين كه
پسرم حسن به
دنيا آمد. طبق
معمول مجدداً
نامه اى
نوشتم، و از
حضرت(عليه
السلام) براى
او التماس
دُعا نمودم.
اين بار
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم
فرمودند:
«باقى مى ماند!
والحمدلله».(
[9]
)
46
حسن بن
فضل بن زيد
يمانى مى گويد:
پدرم نامه اى
به خط خود
براى امام
زمان(عليه
السلام) نوشت.
حضرت(عليه
السلام)پاسخ
نامه را
مرقوم فرمود.
بار ديگر
نامه اى به خط
من املا كرده
و براى امام
زمان(عليه
السلام)ارسال
كرد. حضرت(عليه
السلام) اين بار
نيز پاسخ
فرمود.
مرتبه سوم
نامه اى ديگر
به خط يكى از
فقها كه از
دوستان ما
بود املا
نموده، و
براى حضرت(عليه
السلام)
فرستاد.
امام(عليه
السلام) اين
بار از ارسال
پاسخ خوددارى
نمود. ما تعجب
كرديم. وقتى
درباره علّت
آن تحقيق
نموديم،
دانستيم كه
آن مرد از
عقيده خود
برگشته و
قرمطى(
[10]
) شده است.(
[11]
)
47
فضل بن
خزّاز مدائنى
غلام خديجه،
دختر امام جواد(عليه
السلام) مى گويد:
در اوقات
معلومى از
سال، گروهى
از سادات
علوى كه در
مدينه زندگى
مى كردند و
معتقد به
امامت ائمّه
معصومين(عليهم
السلام)
بودند، از
سهم سادات
مستمرى
دريافت مى كردند.
تا اين كه
امام حسن
عسكرى(عليه
السلام)به
شهادت رسيدند.
پس از
شهادت امام،
عدّه اى از
آنها از قبول
اين كه امام
حسن عسكرى(عليه
السلام)فرزندى
دارند و
امامت به
عهده ايشان
است، سر باز
زدند.
حضرت(عليه
السلام) نامه اى
به وكلاى خود
مرقوم فرمود:
«مستمرى به
كسانى تعلّق
مى گيرد كه به
ولادت فرزند
امام حسن عسكرى(عليه
السلام)ايمان
دارند، و
حقوق مابقى
را قطع نموده
و نام آنها را
از فهرست
اسامى حذف
كنيد.
والحمدلله رب
العالمين».(
[12]
)
48
حسن بن
خفيف از پدرش
چنين نقل مى نمايد:
حكم
مأموريتى از
سامرا از
ناحيه مقدسه
حضرت ابا
صالح المهدى(عليه
السلام)براى
گروهى از
شيعيان خاصّ
حضرت(عليه
السلام) صادر
شد كه فوراً
به طرف مدينه
حركت كنند.
نامه اى
هم از طرف
حضرت(عليه
السلام) براى
پدر من صادر
شد و امر
فرموده بودند
كه او هم با
آنها حركت
كند.
علاوه بر
اينها دو نفر
خادم نيز
همراه آنها
خارج شدند.
وقتى به كوفه
رسيدند يكى
از خادم ها
شراب خورد.
هنوز كوفه را
به طرف مدينه
ترك نكرده
بودند كه از
سامرا فرمان
رسيد:
«خادمى كه
شراب خورد
بازگردد كه
از خدمت ما
معزول است!»(
[13]
)
49
حسين بن
حسن علوى مى گويد:
در زمان
غيبت صغرى دو
نفر از
شيعيان قائم
آل محمّد(عليهم
السلام)، با
يكديگر
مخفيانه گفت
و گو مى كردند.
يكى از آنها
نديم «روز
حسنى» بود،
جاسوسى به
سخنان آنان
گوش مى داد او
از بين گفت و
گوى آنها اين
جملات را به
وضوح شنيد: «براى
او اموالى به
عنوان سهم
امام مى فرستند.
براى اين كار
هم وكلايى در
تمام نواحى
دارد.» و يك يك
وكلاى حضرت(عليه
السلام) را
نام برد.
وقتى وزير
خليفه وقت،
المعتضد
بالله كه
عبيدالله بن
سليمان نام
داشت به
وسيله آن
جاسوس از آن
مطلب آگاهى
يافت، تصميم
گرفت كه همه
آنها را
دستگير كند.
خليفه گفت:
اين مرد،
قائم آل
محمّد را
پيدا كنيد كه
براى ما خطر
بزرگى محسوب
مى شود.
عبيدالله بن
سليمان گفت:
به زودى تمام
وكلاى او را
دستگير مى كنيم.
خليفه گفت:
نه، بهتر است
با نقشه پيش
برويم، عدّه اى
ناشناس را با
مقدارى پول
نزد آنها
بفرستيد
هركدام قبول
كرده كه آن را
به دست
امامشان
برساند، و
اظهار وكالت
نمود او را
دستگير كنيد.
از طرفى،
از سوى امام(عليه
السلام) به
تمام وكلا طى
چندين نامه
اعلام شد: «چيزى
از كسى به
عنوان سهم
امام نگيريد
و اظهار بى اطّلاعى
كنيد».
هنگامى كه
جاسوسان به
اين مأموريت
اعزام شدند،
همه وكلا از
گرفتن آنچه
آنها اصرار
به تحويل
دادنش
داشتند،
امتناع كردند.
يكى از
آنها نزد
محمّد بن
احمد از
وكلاى حضرت(عليه
السلام) رفته
و در خلوت به
او گفت: پولى
نزد من است كه
مى خواهم آن
را برسانيد
محمّد گفت:
اشتباه مى كنى
من اطّلاعى
از اين موضوع
ندارم.
هر قدر او
اصرار نمود
محمّد اظهار
بى اطّلاعى
كرد. و بدين
وسيله كه
حضرت وكلاى
خود را قبلاً
از نقشه آنها
مطّلع كرده
بود، نقشه
آنان نقش بر
آب شد.(
[14]
)
50
محمّد بن
ابراهيم بن
مهزيار مى گويد:
پس از
شهادت امام
حسن عسكرى(عليه
السلام) در
مورد امام پس
از ايشان
دچار شك و
ترديد شدم.
پدرم كه از
وكلاى امام
حسن عسكرى(عليه
السلام) بود
اموال زيادى
را از شيعيان
به عنوان سهم
امام جمع آورى
نموده بود. به
همين خاطر
تصميم گرفت
كه خود به
عراق رفته و
وجوهات
متعلّق به
امام(عليه
السلام) را به
دست جانشين
امام حسن
عسكرى(عليه
السلام)برساند.
او آماده
حركت شد و
سوار كشتى
شد، من هم به
دنبال او
براى بدرقه
رفتم، اما
همين كه سوار
شد، حالش
دگرگون شده و
تب شديدى
گرفت و به من
گفت: مرا
بازگردان!
مرا بازگردان!
اين علامت
مرگ من است.
پسرم! در مورد
اين مال كه با
من است تقواى
الهى را پيشه
كن.
وى پس از
اين كه وصيت
خود را بازگو
كرد از دنيا
رفت.
من با خود
گفتم: پدرم
هيچ گاه
سفارش بى جايى
نمى كرد. اين
مال را به
عراق مى برم،
و خانه اى
كنار شط
كرايه مى كنم
و به كسى هم
چيزى نمى گويم،
اگر همان طور
كه در زمان
امام حسن عسكرى(عليه
السلام)حجّت
بر من آشكار
بود، امام
زمان(عليه
السلام) را
شناختم،
اموال را به
او تحويل مى دهم
و گرنه به
نيابت، تمام
آنها را بين
فقرا تقسيم
مى كنم.
وقتى به
عراق رفتم
همين كار را
كردم، بعد از
چند روز نامه اى
از حضرت(عليه
السلام)به
اين مضمون به
دستم رسيد: «اى
محمّد! فلان و
فلان چيز در
فلان و فلان
بسته نزد
توست»
و از
چيزهاى
بسيارى كه با
خود داشتم و
از آن اطلاعى
نداشتم خبر
داده بود، من
هم اموال را
به پيك حضرت
تحويل دادم.
چند روز
ماندم كه
ديگر خبرى
نشد، بسيار
غمگين شدم تا
اين كه
دوباره نامه اى
از حضرت
دريافت كردم
كه: «مقام پدرت
را به تو عطا
كرديم پس خدا
را سپاس گو!»(
[15]
)
51
محمّد بن
احمد صفوانى
مى گويد:
من اهل «ران»
شهرى بين
مراغه و
زنجان هستم.
در شهر ما
پيرمردى
زندگى مى كرد
كه صد و هفده
سال داشت . نام
او قاسم بن
علا بود(
[16]
). او به شرف
ملاقات امام هادى(عليه
السلام) و
امام حسن عسكرى(عليه
السلام)رسيده
بود، و در
زمان غيبت
صغرا هميشه
نامه هايى از
ناحيه مقدّس
حضرت ابا
صالح المهدى(عليه
السلام)توسط
سفراى آن
حضرت ـ يعنى
محمّد بن
عثمان و حسين بن
روح ـ دريافت
مى كرد. او در
هشتاد سالگى
از دو چشم
نابينا شده
بود.
روزى ما در
خانه او بر سر
سفره مشغول
غذا خوردن
بوديم. او
بسيار
اندوهگين
بود، زيرا دو
ماه بود كه
هيچ ارتباطى
با حضرت(عليه
السلام)نداشت.
در اين حال،
دربان خانه
وارد شد و با
شادى گفت: پيك
عراق!
قاسم
بسيار مسرور
شد. رو به قبله
نموده، سجده
شكرى به جاى
آورد.
قاصد،
مردى ميان
سال و كوتاه
قد بود كه
مانند اغلب
قاصدان
پيراهنى
كتانى پوشيده
و عبايى بر
دوش انداخته
بود، و كفش
مخصوص سفر در
پا داشت و
خورجينى بر
دوش.
قاسم
برخاست و او
را در آغوش
كشيد و
خورجينش را
از روى دوشش
برداشت.
دستور داد
طشت و آب
آوردند تا
دستانش را
بشويد. سپس او
را كنار خود
نشاند و با هم
مشغول غذا
شديم، بعد از
اتمام غذا و
شستن دست، آن
مرد، نامه اى
را كه كمى از
نصف يك نامه
معمولى
بزرگتر به
نظر مى رسيد
بيرون آورد و
به قاسم داد.
وقتى قاسم
نامه را گرفت
آن را بوسيد و
به كاتب خود
ابوعبداللّه
بن ابى سلمة
داد، كاتب
نامه را گرفت
و مُهر آن را
باز كرد و
خواند.
وقتى سكوت
كاتب بيش از
حدّ معمول به
طول انجاميد،
قاسم دانست
كه نكته اى در
نامه هست كه
بيان آن براى
كاتب دشوار
است. به همين
خاطر پرسيد:
آيا خبرى شده
است؟
كاتب گفت:
خير است.
قاسم گفت:
آيا درمورد
من مطلبى
فرموده اند؟
كاتب گفت:
اگر دوست
ندارى، نگويم.
قاسم گفت:
مطلب چيست؟
كاتب گفت:
حضرت(عليه
السلام)
فرموده اند: «وقتى
اين نامه
رسيد، چهل
روز بعد فوت
مى كنى»، و
هفت تكّه
پارچه نيز
فرستاده اند.
قاسم گفت:
آيا دينم به
سلامت خواهد
بود؟
كاتب گفت:
آرى.
آنگاه
قاسم خنديد،
و گفت: ديگر
آرزويى بعد
از اين عمر
طولانى ندارم.
آنگاه مرد
تازه وارد
برخاست، و از
خورجينش سه
دست شلوار،
يك پيراهن
حبرى يمانى
سرخ، يك
عمّامه، دو
دست لباس و يك
حوله بيرون
آورد و به
قاسم داد.
خود قاسم
نيز پيراهنى
داشت كه امام
رضا(عليه
السلام) به او
خلعت داده
بود.(
[17]
)
قاسم
دوستى داشت
به نام
عبدالرحمان بن
محمّد سنيزى
كه به رغم
دوستى اش با
قاسم، شديداً
دشمن اهل بيت(عليهم
السلام) بود.
دوستى آن ها
نيز به خاطر
روابط
اقتصادى بود.
قاسم هم نسبت
به او علاقه اى
داشت.
عبدالرحمان
قصد داشت به
خانه قاسم بن
علا بيايد،
زيرا مى خواست
پسر قاسم را
كه حسن نام
داشت با
پدرزنش كه
ابوجعفر بن
حمدون همدانى
بود، آشتى
دهد.(
[18]
)
قاسم، به
دو نفر از
مشايخ كه با
او مأنوس
بودند و نام
يكى ابو حامد
عمران بن
مفلّس و
ديگرى ابو
على بن جحدر
بود، گفت: مى خواهم
اين نامه را
براى
عبدالرحمان
بخوانيد چون
دوست دارم
هدايت شود، و
اميدوارم
خداوند با
خواندن اين
نامه او را
هدايت كند.
آن ها در
پاسخ گفتند:
به خاطر خدا
از اين فكر
درگذر، كه
حتّى بسيارى
از شيعيان هم
تحمّل شنيدن
اين مطالب را
ندارند و
گمان مى كنند
كه دروغ است
چه رسد به
عبدالرحمان.
قاسم گفت:
مى دانم رازى
را كه اجازه
ندارم آشكار
نمايم، فاش
مى كنم. با
اين حال، به
خاطر محبتى
كه نسبت به
عبدالرحمان و
علاقه اى كه
به هدايت او
دارم مى خواهم
اين نامه را
برايش بخوانم.
آن روز
گذشت و روز
پنج شنبه 13
رجب
عبدالرحمان
نزد قاسم آمد
و سلام نمود.
قاسم آن نامه
را بيرون
آورد و گفت:
اين نامه را
بخوان و به
وجدان خود
رجوع كن.
عبدالرحمان
شروع به
خواندن نامه
كرد، وقتى به
آن قسمت كه
خبر فوت قاسم
نوشته شده
بود رسيد،
نامه را پرت
كرد و گفت: اى
ابامحمّد!
تقواى الهى
را پيشه كن! تو
مردى فاضل
هستى، و از
دينت اطّلاع
دارى. چطور
عقلت اين
موضوع را مى پذيرد
در حالى كه
خداوند
فرموده است:
(وَما
تَدْرِي
نَفْسٌ ماذا
تَكْسِبُ
غَداً وَما
تَدْرِي
نَفْسٌ
بِأَىَّ
أَرْض
تَمُوتُ)(
[19]
)
«هيچ
كس نمى داند
فردا چه روى
خواهد داد و
هيچ كس نمى داند
در كدام
سرزمين مى ميرد».
و در جاى
ديگر مى فرمايد:
(عالِمُ
الغَيْبِ
فَلا
يُظْهِرُ
عَلى
غَيْبِهِ
اَحَداً)(
[20]
)
«اوست
داناى به غيب
و بر هيچ كس
غيب او آشكار
نمى شود».
قاسم
خنديد و گفت:
آيه را تا آخر
بخوان كه:
(اِلاّ
مَنِ ارْتَضى
مِنْ رَسُول)
«جز
فرستاده اى
كه خدا از او
خشنود باشد».
و مولاى من
فرستاده مورد
رضايت خدا
است. مى دانستم
كه تو چنين
خواهى گفت. با
اين حال،
تاريخ امروز
را داشته
باش، اگر من
بعد از
تاريخى كه در
نامه ذكرشده
زنده ماندم
بدان كه حق با
من نيست، اما
اگر مُردم به
وجدان خود
مراجعه كن.
عبدالرحمان
نيز تاريخ آن
روز را نوشت و
از يكديگر
جدا شدند.
محمّد بن
احمد صفوانى
گويد: قاسم بن
علا درست هفت
روز بعد از
رسيدن نامه
بيمار شد، و
از آن روزى كه
عبدالرحمان
را ديد
بيمارى اش
شديدتر شد،
سى و سه روز
بعد از رسيدن
نامه به ديدن
او رفتم، او
در بستر
افتاده و به
ديوار تكيه
داده بود.
فرزندش حسن
كه دائم
الخمر بود و
دامادش
ابوجعفر بن
حمدون همدانى
گوشه اى
نشسته و
ردايش را بر
سر كشيده بود.
ابو حامد،
عمران بن
مفلس هم در
گوشه اى ديگر
و ابو على بن
جحدون و من و
گروهى از
مردم شهر نيز
مى گريستيم.
ناگاه
ديديم كه
قاسم به
دستهاى خود،
به طرف پشت
تكيه كرده و
مى گويد:
«يا
محمّد! يا على!
يا حسن! يا
حسين! يا
موالى! كونوا
شفعائي إلى
اللّه
عزّوجلّ.
يا
محمّد! يا على!
يا حسن! يا
حسين! اى
سروران من!
مرا در نزد
خداوند شفاعت
كنيد».
آنگاه
دوباره اين
عبارات را
تكرار كرد،
در مرتبه
سوّم ائمه
ديگر را نيز
به شفاعت
طلبيد، وقتى
به نام مبارك
امام على بن
موسى الرضا(عليه
السلام)رسيد
پلكهاى
چشمانش لرزيد
چنان كه
اطفال
گلبرگهاى
گلهاى لاله
را مى لرزانند!
حدقه چشمانش
باد كرد. آنها
را با سر
آستين خويش
مالش داد.
چيزى شبيه آب
گوشت از آنها
خارج شد.
سپس به طرف
فرزندش نگاه
كرد و گفت: حسن!
بيا نزد من.
آنگاه ابو
حامد و ابو
على را صدا زد
و همه گرد او
جمع شديم در
حالى كه او به
ما با چشمان
سالم نگاه مى كرد.
ابو حامد
گفت: مرا مى بينى؟
قاسم دستش
را بر روى يك
يك ما نهاد و
همه دانستند
كه او بينا
شده است. اين
خبر بين عموم
مردم شايع شد
و همه براى
مشاهده و
زيارت او
آمدند.
وقتى خبر
به بغداد و به
قاضى القضاة
بغداد ـ يعنى
ابو سائب
عتبه بن
عبيداللّه
مسعودى ـ
رسيد، به
سرعت خود را
به شهر ما
رساند و به
نزد قاسم رفت.
چون قاسم را
ملاقات كرد
انگشترى كه
نگين فيروزه
داشت كه بر
روى آن سه سطر
نگاشته شده
بود به او
نشان داد و
گفت: اين
چيست؟
قاسم آن را
ديد و گرفت،
ولى نتوانست
خطوط روى آن
را بخواند.
مردم تعجّب
كردند. عدّه اى
به خاطر اين
كه قاسم
توانسته بود
انگشتر قاضى
را ببيند و
تشخيص دهد و
عدّه اى هم به
خاطر اين كه
نتوانسته بود
خطوط روى آن
را بخواند! در
اين باره
باهم گفت و گو
مى كردند.
قاسم رو به
فرزندش حسن
كرده و گفت:
خداوند به تو
منزلت و
مرتبتى داده
است(
[21]
) آن را قبول
كن و خداوند
را سپاسگزار
باش.
حسن گفت:
قبول كردم.
قاسم گفت:
چگونه؟
حسن گفت: هر
طور كه شما
بفرمائيد پدر
جان!
قاسم گفت:
بايد از
خوردن شراب
دست كشيده و
توبه كنى.
حسن گفت:
قسم به حقّ
كسى كه تو او
را ياد مى كنى
از خوردن
شراب و
اعمالى كه تو
از آنها بى خبرى
دست برداشتم!
آنگاه
قاسم دست به
دعا برداشته
و گفت:
خداوندا!
طاعت خويش را
به حسن الهام
كن، و او را از
معصيت خويش
دور نما!
و اين جمله
را سه بار
تكرار كرد،
آنگاه كاغذى
خواست و
وصيّت خود را
به دست خود
تنظيم كرد، و
از جمله،
زمين هايى را
كه داشت وقف
امام زمان(عليه
السلام)نمود
و خطاب به
فرزندش نوشت:
اگر
شايستگى
وكالت امام(عليه
السلام) را
يافتى نصف
درآمد
زمينهاى «فرجيده»
از آن توست، و
مابقى متعلّق
به مولايم
امام زمان(عليه
السلام)است،
و اگر اين
شايستگى را
نيافتى، خير
خود را از
راهى كه مورد
رضاى خداست
جستجو كن.»
حسن نيز
وصيّت پدر را
پذيرفت.
درست روز
چهلم، هنگام
دميدن فجر
قاسم وفات
يافت، رحمت
خدا بر او باد.
عبدالرحمان
خود را به
خانه قاسم
رساند در
حالى كه با
سرو پاى
برهنه و
اندوهى
فراوان در
كوى و بازار
فرياد مى زد:
اى واى آقايم!
وقتى مردم
او را در اين
حال ديدند
فهميدند كه
او نسبت به
قاسم احترام
بسيارى قائل
بوده است. از
او پرسيدند:
چه شده كه
چنين مى كنى؟
عبدالرحمان
گفت: ساكت باشيد.
آنچه كه من از
او ديده ام
شما نديده ايد.
ابو حامد
بر جنازه
قاسم آب
ريخت، و
ابوعلى بن
جحدر او را
غسل داد. پس از
غسل ابتدا
خلعتى را كه
امام رضا(عليه
السلام) به
قاسم اعطا
فرموده
بودند،
پوشانيدند،
آنگاه با هفت
تكه قُماشى
كه حضرت حجّت(عليه
السلام) از
عراق فرستاده
بودند، او را
كفن نمودند.
پس از
تشييع جنازه
قاسم،
عبدالرحمان
دست از عقيده
باطل خود
برداشت و به
ولايت و حضور
امام زمان(عليه
السلام)
ايمان آورد،
و بسيارى از
املاك خود را
وقف حضرت(عليه
السلام) نمود.
بعد از
مدّت كوتاهى
نامه تسليت
امام زمان(عليه
السلام) خطاب
به حسن پسر
قاسم رسيد، و
ايشان در
انتها او را
همانطور كه
پدرش دُعا
كرده بود،
دُعا فرموده
بودند كه:
«خداوندا!
طاعت خويش را
به حسن الهام
كن، و او را از
معصيت خود
دور نما».
و پس از آن
مرقوم نموده
بودند:
«ما پدرت را
امام تو قرار
داديم و
اعمال او
الگوى توست».(
[22]
)
52
اُمّ
كلثوم، دختر
محمّد بن
عثمان نائب
دوم امام
زمان(عليه
السلام)مى گويد:
روزى
محموله اى از
هدايا و سهم
امام(عليه
السلام)
توسّط شخصى
از قم و حوالى
آن براى حضرت(عليه
السلام)
ارسال شد.
وقتى آن
فرستاده به
بغداد رسيد،
يكسره به
خدمت ابوجعفر
محمّد بن
عثمان مشرّف
شد و آنچه با
خود به همراه
داشت، تحويل
داد.
هنگام
بازگشت،
محمّد بن
عثمان به او
مى گويد: از
آنچه به تو
تحويل داده
شده است، چيز
ديگرى هم
باقى مانده
است، آن
كجاست!؟
آن مرد
پاسخ مى دهد:
آقاجان! چيزى
باقى نمانده
است و همه را
تحويل داده ام.
محمّد بن
عثمان مى گويد:
امّا هنوز
چيز ديگرى
باقى مانده
است، شايد
فراموش كرده اى
با خود
بياورى
بازگرد و
دوباره خوب
جستجو كن]يا آن كه
اصلاً فراموش
كرده اى كه آن
را به تو داده
باشند[.
بياد بياور
كه چه
چيزهايى به
تو تحويل
داده شده است.(
[23]
)
آن مرد
بازگشت و چند
روز به ذهن
خود فشار
آورد و هر چه
جستجو كرد و
انديشيد چيزى
به ياد
نياورد.
همراهانش نيز
اطّلاعى
نداشتند،
دوباره به
نزد محمّد بن
عثمان مى رود
و مى گويد:
همه آنچه را
كه به من داده
شده بود،
تحويل شما
داده ام. چيز
ديگرى باقى
نمانده است.
محمّد بن
عثمان مى گويد:
حضرت(عليه
السلام) مى فرمايند:
«آن دو لباس
بافتنى كه
فلانى پسر
فلانى به تو
داده است، چه
كردى؟»
آن مرد يك
مرتبه مى گويد:
آرى! آقاجان!
درست مى فرمايند،
به خدا قسم!
فراموش كرده
بودم، الآن
هم اصلاً به
ياد نمى آورم
كه كجا
گذاشته ام.
فوراً
بازگشت و هر
چه داشت زير و
رو كرد، از
باربران هم
پرسيد و از
آنها خواست
كه بگردند
شايد پيدا
شود اما هيچ
خبرى نشد،
سرانجام
مأيوس و
نااُميد
دوباره به
نزد محمّد بن
عثمان بازگشت
و او را مطلع
ساخت.
محمّد بن
عثمان مى گويد:
حضرت(عليه
السلام) مى فرمايند:
«برو به نزد
فلان پنبه
فروش كه دو
عدل پنبه به
او داده اى.
در انبار
پنبه او يكى
از عدلها را
بازكن كه روى
آن چيزى است
كه چنين و
چنان نوشته
شده است. آن دو
لباس داخل آن
است!»
آن مرد
متحيّر شد و
فوراً نزد
پنبه فروش
رفت و آن دو
عدل را باز
كرد. لباسها
آنجا بود.
آنها را
برداشته نزد
محمّد بن
عثمان آمد و
تحويل داد.
گفت: آنها را
فراموش كرده
بودم. چون
بارم زياد
بود لاى آن
عدل گذاشته
بودم تا صدمه
نبينند.(
[24]
)
53
پسر
ابوسوره(
[25]
) مى گويد:
شب عرفه اى
پس از زيارت
سيّد الكونين
ابى عبداللّه
الحسين(عليه
السلام)به
سوى كوفه
بيرون آمدم،
وقتى به قلعه «مسنّاة»
رسيدم نشستم
تا كمى
استراحت كنم.
سپس برخاستم
و دوباره به
راه افتادم.
در اين هنگام
متوجّه شخصى
شدم كه از پشت
سر من مى آمد،
او گفت: رفيق
نمى خواهى؟
گفتم: آرى.
آنگاه همراه
او به راه
افتاديم. با
هم گفت و گو مى كرديم.
او از وضع
معيشتى من
سؤال كرد، و
من به او گفتم:
وضع خوبى
ندارم و
تنگدستم.
آنگاه رو
به من نموده و
فرمود: وقتى
وارد كوفه
شدى، برو نزد
شخصى به نام «ابوطاهره
زُرارى»، درِ
خانه را بزن،
او در را باز
خواهد كرد در
حالى كه
دستانش آلوده
به خون
قربانى است.
به او بگو:
امام زمان(عليه
السلام) مى فرمايند:
آن كيسه پولى
را كه نزد آن
مرد نيكوكار
است به اين
مرد بده.
من از اين ]پيام
عجيب[
تعجّب كردم.
ناگاه از من
جدا شد و به
سويى رفت، من
نفهميدم كه
كجا رفت.
وقتى وارد
كوفه شدم،
نزد ابوطاهر
محمّد بن
سلميان زرارى
رفتم در را
زدم. او همان
گونه كه آن
حضرت فرموده
بود خارج شد.
به او گفتم:
امام زمان(عليه
السلام) مى فرمايند:
آن كيسه پولى
را كه نزد آن
مرد نيكوكار
است به اين
مرد بده.
ابوطاهر
گفت: چشم!
اطاعت!
آنگاه
درون خانه
رفت و كيسه
پولى آورد و
آن را به من
تحويل داد. من
نيز آن را
گرفته و
بازگشتم!(
[26]
)
54
ابوسوره
مى گويد:
روز عرفه
براى زيارت
قبر
اباعبداللّه الحسين(عليه
السلام) خارج
شدم. وقتى
اعمال روز
عرفه به
پايان رسيد
هنگام عشا
مشغول خواندن
نماز شدم و
شروع به
خواندن سوره
حمد نمودم.
همزمان با من
جوانى ـ كه
كنار من بود و
قبل از نماز
او را ديده
بودم ـ با
چهره اى زيبا
كه لباسى
تابستانى بر
تن داشت شروع
به اقامه
نماز و
خواندن سوره
حمد نمود.
درست يادم
نيست كه من،
پيش از او يا
پس از او
نمازم را به
اتمام رساندم.
صبح هنگام
همگى از
كربلا خارج
شديم. وقتى به
كنار رود
فرات رسيديم
آن جوان به من
گفت: تو قصد
كوفه دارى،
برو!
من از مسير
فرات رفتم و
او از راه
خشكى، وقتى
از او جدا
شدم، پشيمان
شدم فوراً
بازگشتم و به
دنبال او به
راه افتادم.
تا مرا ديد
گفت: بيا.
چون به پاى
ديورا قلعه «مسنّاة»
رسيديم،
خوابيديم.
وقتى بيدار
شديم، همچون
پرنده اى
بالاى خندق
كوفه بوديم!
او به من
فرمود: تو
تنگدست و
عيالوارى برو
پيش ابوطاهر
زرارى، وقتى
به خانه او
رسيدى در
حالى كه
دستانش آلوده
به خون
قربانى است،
از خانه خارج
خواهد شد. به
او بگو: جوانى
با اين نشانى ها
گفت: كيسه اى
كه در آن بيست
سكّه طلا است
و آن را يكى از
برادرانت
آورده است
بياور، آن را
بگير.
وقتى نزد
ابو طاهر ابن
زرارى رفتم،
همانطور كه
آن جوان
فرموده بود
ماجرا را
براى او گفتم.
ابوطاهر
گفت:
الحمدلله، و
او را شناخت.
آنگاه داخل
خانه شد و آن
كيسه پول را
برايم آورد.
من نيز آن را
گرفته و
بازگشتم!(
[27]
)
55
فرستاده
امام زمان(عليه
السلام)
ابو
عبيدالله
محمّد بن زيد بن
مروان(
[28]
) مى گويد:
روزى مردى
جوان نزد من
آمد، من در
چهره او دقت
كردم آثار
بزرگى در
صورتش
پيدابود،
وقتى همه
مردم رفتند،
به او گفتم:كيستى؟
گفت: من
فرستاده
خَلَف امام
زمان(عليه
السلام) به
نزد بعضى از
برادرانش به
بغداد هستم.
گفتم: آيا
مركبى دارى؟
گفت: آرى در
خانه «طَلَحيان»
است.
گفتم:
برخيز و آن را
بياور، غلامم
را نيز همراه
او فرستادم.
او مركبش را
آورد و آن روز
نزد من ماند،
و از طعامى كه
برايش حاضر
كردم خورد، و
بسيارى از
اسرار و
افكار مرا
بازگو كرد.
گفتم: از
كدام راه مى روى؟
گفت: از نجف
به سوى «رمله» و
از آنجا به «فسطاط»
آنگاه مركبم
را هِى زده و
هنگام مغرب
خدمت امام
زمان(عليه
السلام)
مشرّف مى شوم.
صبح هنگام
من نيز براى
بدرقه با او
حركت كردم
وقتى به پُل «دار
صالح»
رسيديم، او
به تنهايى از
خندق عبور
كرد و من مى ديدم
كه در نجف
فرود آمد
ناگاه از
مقابل
ديدگانم غايب
شد!.(
[29]
)
56
ابوبكر
محمّد بن ابى
دارم يمامى(
[30]
) مى گويد:
روزى
خواهرزاده
ابوبكر بن
نخالى عطار(
[31]
) را ديدم و
گفتم: كجا
هستى؟ و كجا
مى روى؟
گفت: هفده
سال است كه در
حال سفر هستم!
گفتم: چه
عجايبى ديده اى؟
گفت: روزى
در اسكندريه
در منزلى در
كاروان سرايى
گرفتم كه
بيشتر ساكنين
آن غريب
بودند، وسط
آن كاروان سرا
مسجدى بود كه
اهل كاروان سرا
در آن نماز مى گزاردند،
و امام
جماعتى نيز
داشتند.
جوانى هم
آنجا در حجره اى
سكونت داشت
كه وقت نماز
بيرون مى آمد
و پشت سر امام
جماعت نماز
مى گزارد و
باز مى گشت، و
با مردم
اختلاطى
نداشت.
چون ماندن
من در آنجا به
طول انجاميد
و او را جوانى
پاك و لطيفى
كه عباى
تميزى به دوش
مى انداخت;
يافتم. روزى
به او گفتم: به
خدا دوست
دارم در خدمت
و حضور شما
باشم.
گفت: خود
دانى.
من پيوسته
در خدمت او
بودم تا آن كه
كاملاً با او
مأنوس شدم.
روزى به او
گفتم: خدا تو
را عزيز
بدارد، تو
كيستى؟
گفت: من
صاحب حقّم!.
عرض كردم:
كى ظهور مى كنى؟
گفت: اكنون
زمان آن فرا
نرسيده است،
و مدّتى از
زمان آن باقى
مانده است.
پس از آن
همواره در
خدمت او بودم
و او به همان
ترتيب در
خلوت و
مراقبت خويش
بود و در نماز
جماعت شركت
مى كرد و با
مردم اختلاطى
نداشت. تا اين
كه روزى
فرمود: مى خواهم
به سفر بروم.
عرض كردم:
من هم همراه
شما مى آيم. ]در راه يا
همانجا
[عرض كردم:
آقاجان! امر
شما كى آشكار
خواهد شد؟
فرمود:
هنگامى كه
هرج و مرج و
آشوب زياد
شود، به مكّه
و مسجدالحرام
مى روم. آنجا
گروهى خواهند
گفت: رهبرى
براى خود
انتخاب كنيد!
و در اين باره
با يكديگر
گفت و گوى
بسيار مى كنند.
تا اين كه
مردى از ميان
مردم بر مى خيزد
و به من مى نگرد
و مى گويد: اى
مردم! اين «مهدى(عليه
السلام)» است.
به او نگاه
كنيد. آنگاه
دست مرا مى گيرند
و بين ركن و
مقام مرا به
رهبرى
برگزيده و با
من بيعت مى كنند
در حالى كه
مردم از ظهور
من نااميد
شده باشند.
با هم به
كنار دريا
رسيديم، او
خواست وارد
آب شود، من
عرض كردم:
آقاجان! من
شنا بلد
نيستم.
فرمود: واى
بر تو! با من
هستى و مى ترسى؟
عرض كردم:
نه! امّا
شجاعت آن را
ندارم. آنگاه
خود بر روى آب
حركت كرد و
رفت و من
بازگشتم.(
[32]
)
57
ابوغالب
زرارى مى گويد:
زمانى كه
شيخ
ابوالقاسم
حسين بن روح
نوبختى نيابت
امام زمان(عليه
السلام) را
عهده دار بود
خود پنهان
شده و
ابوجعفر
محمّد بن على
معروف به
شلمغانى را
به عنوان
رابط بين خود
و شيعيان نصب
نمود، به
خدمت زعيم
شيعه در كوفه
يعنى ابوجعفر
محمّد بن
احمد زجوزجى
رفتم، او
براى من
مانند عمو يا
پدر، گرامى و
عزيز بود.
او به من
گفت: مى خواهى
ابوجعفر
محمّد بن على
شلمغانى را
ملاقات نموده
و با او بيعت
كنى؟ او
امروز رئيس
شيعيان است.
من مى خواهم
به ملاقات او
بروم و از او
بخواهم نامه اى
بنويسد و از
امام زمان(عليه
السلام) براى
من التماس
دُعا بنمايد.
گفتم: آرى!
پس هر دو به
بغداد نزد
شلمغانى
رفتيم. گروهى
از ياران گرد
او نشسته
بودند ما هم
سلام كرده و
نشستيم.
او رو به
زجوزجى كرد و
گفت: اين جوان
كه همراه
توست، كيست؟
زجوزجى
گفت: مردى از
خاندان زرارة بن
اعين است.
آنگاه
شلمغانى رو
به من نموده و
گفت: از كدام
زراره هستى؟
گفتم:
آقاجان! من
فرزند بكير بن
اعين، برادر
زُراره هستم.
گفت:
خاندان زراره
در بين
شيعيان صاحب
مقام بزرگى
هستند.
آنگاه
زجوزجى گفت:
آقاجان! مى خواهم
نامه اى جهت
التماس دُعا
براى امام
زمان(عليه
السلام)
بنويسم.
شلمغانى
گفت: باشد.
وقتى من
اين مطلب را
شنيدم، به
درخواست دُعا
از ناحيه
حضرت عقيده مند
شدم، و با خود
نيّت كردم كه
حضرت براى
مشكل اختلافم
با همسرم
دُعايى
بفرمايند.
زيرا سالها
بود كه با او و
خانواده اش
اختلاف داشتم.
وقتى او را در
سنّ بيست
سالگى به عقد
خود درآوردم،
مراسم عروسى
و زفاف را در
خانه پدر زنم
برگزار كردم.
دو سال هم در
خانه پدر زنم
زندگى كردم.
تا اين كه
خواستم همسرم
را به خانه
خود ببرم
آنها به من
اجازه ندادند.
به همين خاطر
كارمان به
دعوا و قهر
كشيد.
همسرم نيز
كه باردار
شده بود بدون
حضور من
دخترى به
دنيا آورد كه
بعد از مدتى
مُرد، حتّى
مرگ او را هم
به من خبر
نداده بودند،
پس از مرگ
دخترم،
خانواده
همسرم كمى
نرم تر شدند و
چنان مى نمود
كه به مستقل
شدن ما راضى
شده اند. با
هم آشتى
كرديم. ]براى
تهيّه مقدمات
اسباب كشى[ دوباره
مدّتى در
خانه پدرزنم
بودم. آنها
بازهم از
سپردن وى به
من خوددارى
كردند.
به هر
تقدير باز
همسرم باردار
شد و خانواده اش
مجدّداً
مخالفت كردند
و كدورت
افتاد و بعد
از آن همسرم
دوباره دخترى
به دنيا
آورد، و
تاكنون هنوز
آشتى نكرده ايم.
بدون اين كه
مشكل خود را
بازگو كنم به
شلمغانى گفتم:
خداوند عمر
آقايم را
طولانى كند
من هم حاجتى
دارم؟
شلمغانى
گفت: چيست؟
گفتم: حضرت(عليه
السلام)
دُعايى
بفرمايند تا
اندوهم برطرف
شود.
آنگاه به
منشى خود گفت:
كاغذى بردار
و حاجت اين
مرد را بنويس.
او هم نوشت:
زرارى به جهت
مشكلى كه او
را اندوهگين
نموده التماس
دُعا دارد.
آنگاه
نامه را
پيچيد و ما
برخاستيم و
رفتيم. بعد از
مدّتى براى
جواب نزد
شلمغانى
رفتيم. حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرموده
بودند:
«امّا آن
مرد و همسرش
خداوند بين
آنها آشتى
برقرار فرمود!»
من بسيار
تعجّب كردم
وقتى
بازگشتيم او
به من گفت:
نظرت چيست؟
گفتم:
بسيار تعجب
كردم.
گفت: چرا؟
گفتم: چون
اين سرّى بود
كه جز خدا كسى
از آن اطلاع
نداشت، امّا
ايشان آن را
مى دانستند.
گفت: آيا در
مورد امام(عليه
السلام) شك
دارى؟ موضوع
چه بود؟
من تمام
ماجرا را
گفتم و او نيز
بسيار تعجب
كرد.
پس از آن به
جهت دُعاى
حضرت(عليه
السلام)
خداوند آن زن
را مطيع من
نمود، و
ساليان دراز
با هم زندگى
كرديم، و
خداوند
فرزندانى از
او به من
ارزانى كرد.
در زندگى ما
پيشامدهاى
بدى نيز رخ
داد ولى او در
برابر همه
آنها صبر كرد
چنانچه هيچ
زنى آن گونه
نمى توانست
صبر كند، و
هيچ برخورد
بدى هم بين من
و او و
خانواده اش
تا زمانى كه
روزگار ما را
از هم جدا كرد
و وفات نمود،
پيش نيامد.
البته اين
رويداد تنها
رابطه من با
حضرت(عليه
السلام)
نبود، بلكه
پيش از آن هم
نامه اى به
خدمت حضرتش
نوشته و
خواهش نموده
بودم كه حضرت(عليه
السلام)قطعه
زمينى را از
من قبول
بفرمايند.
امّا اين
كا را تنها
براى رضاى
خدا نكرده
بودم! بلكه مى خواستم
به اين وسيله
با ياران
حضرت(عليه
السلام) كه آن
زمان تحت
سرپرستى حسين بن
روح نوبختى
بودند رابطه
داشته باشم،
و با آنها
باشم تا بعضى
از مشكلات
دنيايى و
مادى ام
برطرف شود.
چون بسيارى
از آنها صاحب
نفوذ بودند.
ولى امام(عليه
السلام)
پاسخى ندادند.
من اصرار
كردم، حضرت(عليه
السلام)مرقوم
فرموده بودند:
«شخص مورد
اطمينانى را
پيدا كن و اين
قطعه زمين را
به نام او كن
چون بعدها به
آن نياز
خواهى يافت!».
من نيز آن
زمين را به
نام
ابوالقاسم
موسى بن حسن
زجوزجى، پسر
برادر دينى
عزيزم يعنى
همان ابوجعفر
محمّد بن
احمد زجوزجى
نمودم، چون
مورد اعتماد
بود، زيرا هم
متديّن بود و
هم صاحب ثروت.
پس از
مدّتى، گروهى
از اعراب در
جريان يك
درگيرى مرا
به اسارت
درآوردند، و
تمام
زمينهايى را
كه در تملّك
من بود و همه
غلاّت و
چهارپايان و
وسايلى را كه
در آنها بود ـ و
روى هم هزار
دينار ارزش
داشت ـ غارت
كردند.
بعد از
مدّتى كه در
اسارت آنها
بودم خودم را
با پرداخت
صددينار و
هزار و پانصد
درهم خلاص
كردم، و
پانصد درهم
هم به عنوان
اُجرت به
كسانى كه به
عنوان قاصد
به اطراف
فرستاده
بودم، خرج
كردم.
اينجا بود
كه آن تكّه
زمينى كه به
نام
ابوالقاسم
موسى بن حسن
كرده بودم به
كارم آمد و آن
را فروختم.(
[33]
)
[1]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 494،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 306.
(
[2]
) شايد منظور
هشتادمين
سال زندگى
سيمرى بوده
باشد. علامه
مجلسى در
صفحه 366 ج 51 بحار
مى گويد:
منظور
هشتادمين
سال زندگى
امام زمان(عليه
السلام)مى باشد
كه اين درست
در نمى آيد
چون با حساب
خود او در
همانجا
فاصله زمان
ولادت امام(عليه
السلام)(255) تا
وفات سيمرى(329)
هفتاد و چهار
سال مى باشد.
اما در
صحفه 312 ج 51 نيز
مى فرمايد:
مراد يا
هشتاد سال
عمر او بود و
يا سال 280 كه
دومى نيز
بعيد به نظر
مى رسد.
[3]
ـ دلائل
الامامة، ص 280;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 306.
[4]
ـ رجال كشى، ص
557، ذكر احمد بن
اسحاق قمى
شماره 1052;
بحارالانوار،
ج 51، ص 306.
[5]
ـ رجال
نجاشى، ص 261;
بحارالانوار،
ج 51، ص 306 و 307.
[6]
ـ مهج
الدعوات، ص 334 و
335، ادعية
الامام
العسكرى;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 307
[7]
ـ ارشاد، ج 2، ص
363 و 364; بحار
الانوار، ج 51،
ص 308;.
[8]
ـ كافى، ج 1، ص 517
و 518 مولد
الصاحب(عليه
السلام)، ح 4;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 308 و 309.
[9]
ـ كافى، ج 1، ص 519،
مولد الصاحب(عليه
السلام)، ح 9;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 309.
[10]
ـ قرمطى: شعبه اى
از فرقه
اسماعيليه
است كه توسط
حمدان
الاشعث ـ معروف
به قرمط ـ در
حدود سال 280 هـ .ق
پديد آمد،
آنها قايل
بودند كه
محمد بن
اسماعيل
امام هفتم و
صاحب الزمان
است ... (فرهنگ
معين ج 6، ص 1450)
[11]
ـ كافى، ج 1، ص 520،
مولد الصاحب(عليه
السلام)، ح 13;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 310.
[12]
ـ كافى، ج 1، ص 518
و 519، ح 7; بحار
الانوار، ج 51،
ص 309.
[13]
ـ كافى، ج 1، ص 523،
ح 21;
بحارالانوار،
ج 51، ص 310.
[14]
ـ كافى، ج 1، ص 525،
مولد الصاحب(عليه
السلام)، ح 30;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 310.
[15]
ـ غيبة طوسى،
ص 281 و 282، بعض
معجزات
الحجّة(عليه
السلام); بحار
الانوار، ج 51،
ص 310 و 311.
[16]
ـ رك،
داستانهاى 37 و
46 همين مجموعه.
[17]
ـ با اين فرض
كه قاسم بن
علا 117 سال عمر
كرده و حسين بن
روح را نيز
ديده مى توان
استفاده
نمود كه نه
تنها امام
حسن عسكرى(عليه
السلام) و
امام هادى(عليه
السلام)را
ملاقات كرده
بلكه در
عنفوان
جوانى مى توانسته
امام رضا(عليه
السلام) را
نيز ملاقات
كرده باشد.
والله اعلم.
[18]
ـ اين حسن
همان فرزند
قاسم بن علا
است كه امام
زمان(عليه
السلام) براى
او دعا نموده
و فرموده
بودند: «باقى
مى ماند»
براى اطلاع
بيشتر رجوع
كنيد به
داستان 46 همين
مجموعه.
[19]
ـ سوره لقمان:
آيه 34.
[20]
ـ سوره الجن:
آيه 27.
[21]
ـ اشاره دارد
به دعاى امام(عليه
السلام) در
حقّ حسن در
دوران
طفوليّت.
رجوع كنيد به
داستان 46 همين
مجموعه.
[22]
ـ غيبت طوسى،
ص 310 ـ 315،
التوقيعات
الوارده;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 313 ـ 316.
[23]
ـ شيخ طوسى در
كتاب غيبت
خود مى گويد:
آن مرد حواله اى]يا فهرست
اجناسى
[با خود
نداشت كه به
محمّد بن
عثمان بدهد،
زيرا در آن
زمان كه
هنگام حكومت
معتضد بود
شيعيان
بسيار در
تنگنا بودند
و خون از
شمشير دشمن
مى چكيد! و
تمام اين
حركات
پنهانى
انجام مى شد،
و گروهى خاص
از آن اطلاع
داشتند. و حال
آنچه براى
محمّد بن
عثمان
فرستاده مى شد
از محموله
خود هيچ
اطلاعى
نداشت و تنها
به او گفته مى شد
كه اين بار
را ببر فلان جا
تحويل بده
بدون اين كه
نوشته اى به
او بدهند.
[24]
ـ غيبت شيخ
طوسى، ص 294 و 295،
التوقيعات
الوارده;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 316 و 317.
[25]
ـ ابوسوره
از بزرگان
سرشناس فرقه
زيديه است.
[26]
ـ غيبت شيخ
طوسى، ص 298 و 299،
التوقيعات
الوارده;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 318. اين
داستان را
شيخ طوسى در
كتاب غيبت به
سندى ديگر از
قول خود
ابوسوره نقل
مى كند.
البته مقدار
قابل توجهى
اختلاف دارد
كه در داستان
ديگر نقل مى شود.
[27]
ـ غيبة شيخ
طوسى، ص 299 و 300،
التوقيعات
الوارده;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 318 و 319.
[28]
ـ او نيز از
بزرگان
زيديه است.
[29]
ـ غيبة شيخ طوسى،
ص 300 و 301،
التوقيعات الوارده;
بحارالانوار،
ج 51، ص 319.
[30]
ـ از
مشايخ فرقه
حشويه است.
[31]
ـ صوفى
است.
[32]
ـ غيبة شيخ
طوسى، ص 301 و 302،
التوقيعات
الوارده;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 319 و 320.
[33]
ـ غيبة شيخ
طوسى، ص 302 ـ 307،
التوقيعات
الوارده;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 320 ـ 323. اين
داستان در
بحار
الانوار به
دو طريق نقل
شده است كه با
هم
اختلافاتى
دارند.
نگارنده،
داستان را
تلفيقى از هر
دو قرار داده
است.