11

حيرت و غيبت

اصبغ بن نباته مى گويد:

روزى به حضور اميرالمؤمنين(عليه السلام) شرفياب شدم، حضرت در فكر فرو رفته و زمين را با تكّه چوبى مى كاويد. عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! مى بينم كه در فكر فرو رفته و زمين را بررسى مى كنيد آيا رغبتى به آن يافته ايد؟»

فرمود: نه، قسم به خدا! هيچ رغبتى به آن و به دنيا حتّى براى يك روز نداشته و ندارم. به مولودى فكر مى كنم كه يازده پشت بعد از نسل من آشكار خواهد شد، و نامش مهدى است، و زمين را بعد از آن كه از ظلم و جور انباشته شده باشد پر از عدل و داد مى كند. امر او اعجاب انگيز است، و مدتها غيبت خواهد نمود، به همين دليل گروهى درباره او به گمراهى مى روند و عدّه اى ديگر هدايت مى يابند.

عرض كردم: يا اميرالمؤمنين! آيا واقعاً اين اتفاق روى خواهد داد؟

حضرت(عليه السلام) فرمود: آرى! همان گونه كه او خلق شده، اين اتفاق هم روى خواهد داد، تو چه مى دانى اى اصبغ! آنان برگزيدگان اين امّت و نيكان عترت طاهره اند.

عرض كردم: بعد از آن چه مى شود؟

فرمود: خداوند هر چه بخواهد انجام مى دهد، زيرا حق تعالى در هر چيزى، اراده و قصد و هدفى دارد.( [1] )

 

12

انتقام از بنى اُميّه

عبداللّه بن شريك مى گويد:

روزى امام حسين(عليه السلام) از كنار مسجدالنبى(صلى الله عليه وآله وسلم) مى گذشت. گروهى از بنى اُميّه را ديد كه در مسجد گرد هم حلقه زده بودند. حضرت(عليه السلام)رو به آنها نموده و و فرمود:

بدانيد كه پيش از آن كه عمر دنيا به پايان برسد، خداوند مردى را از نسل من بر مى انگيزد كه هزاران نفر از شما را به هلاكت مى رساند.

من عرض كردم: فدايت شوم! اينان اولاد فلان و فلان هستند و به اين تعداد كه مى فرماييد، نمى رسند.

حضرت(عليه السلام) فرمود: آن زمان از صلب اُميّه آن تعداد كه گفتم وجود خواهند داشت، و اميرشان نيز يك نفر از خودشان خواهد بود!.( [2] )

 

 


 

13

سَرِ پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد

ابراهيم كرخى مى گويد:

روزى به خدمت امام جعفرصادق(عليه السلام) شرفياب شدم. در حضور حضرت(عليه السلام)نشسته بودم كه امام موسى بن جعفر(عليه السلام) وارد شد در حالى كه آن روز، جوانى نورس بود، من به احترامش از جاى برخاسته و به استقبالش رفتم، ايشان را بوسيده و نشستم.

امام جعفرصادق(عليه السلام) فرمود: اى ابراهيم! بدان كه او پيشواى تو، بعد از من است. در مورد امامت او گروهى به هلاكت مى رسند، و گروهى هدايت مى يابند، خداوند قاتل او را لعنت كند و عذاب روحش را زياد نمايد.

از صلب او بهترين اهل زمين به دنيا خواهد آمد كه همنام جدّش(على(عليه السلام)) و وارث علم و احكام و فضايل اوست. معدن امامت و قلّه حكمت است. ستمگرى از اولاد فلان او را بعد از وقوع حوادث عجيب و از روى حسادت به قتل مى رساند، ولى اراده حق تعالى به وقوع خواهد پيوست هرچند مشركان نپسندند.

خداوند از صلب او دوازدهمين مهدى را پديد خواهد آورد، و آنها را كرامت خواهد بخشيد، و به واسطه ايشان بارگاه قدس خويش را زينت خواهد نمود. هر كه به وجود دوازدهمين امام معتقد باشد، مانند كسى است كه شمشير برهنه به دست گرفته و در پيشگاه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى جنگد، و دشمنان را از او دفع مى كند.

در اين هنگام شخصى از دوستداران بنى اُميّه وارد شد، حضرت(عليه السلام)سخن را قطع كرد.

پس از آن دوازده بار به حضور حضرت(عليه السلام) مشرّف شدم و منتظر بودم تا حضرت(عليه السلام)سخن آن روز خود را كامل كنند، امّا توفيق نمى يافتم، تا اين كه سال بعد يك روز در خدمت حضرت بودم كه فرمود: اى ابراهيم! او اندوه شيعيان خود را پس از اين كه دچار ضعف شديد و بلاى طولانى و بى تابى و ترس شده باشند، برطرف خواهد نمود. خوشا به حال كسى كه زمان او را درك كند.

هنگامى كه سخن امام(عليه السلام) به اينجا رسيد رو به من نموده و فرمود: اى ابراهيم! براى تو كافيست.

من در حالى باز گشتم كه تا آن زمان، از چيزى مانند آنچه كه شنيدم خوشحال نشده و چشمم روشن نگرديده بود.( [3] )

 

14

پرتو رايت دوست

مفضّل بن عمر مى گويد:

با گروهى در محضر امام صادق(عليه السلام) نشسته بوديم. حضرت(عليه السلام)فرمود: بر شماست كه از تصريح به نام مخصوص قائم(عليه السلام) اجتناب كنيد.

در اين حال من تصوّر كردم كه مخاطب آن حضرت من نبودم. ولى حضرت به من فرمود:

اى مفضّل! بر شماست كه از تصريح به نام مخصوص قائم(عليه السلام)اجتناب كنيد. قسم به خدا! ساليان دراز خواهد گذشت، و آن چنان به دست فراموشى سپرده خواهد شد كه خواهند گفت: او مرده است، به هلاكت رسيده است. معلوم نيست در كدام بيابان سرگردان است؟ در آن حال ديدگان مؤمنان براى او اشكبار خواهد شد و زمين و زمان مردمان را بيرون مى ريزد مانند كشتى بزرگى كه در امواج دريا زير و رو شده و آنچه در خود دارد به دريا مى افكند.

هيچ كس نجات نمى يابد مگر آنان كه خداوند از آن ها پيمان گرفته و ايمان را بر ]لوح[ دل شان نگاشته، و به واسطه روحى از ناحيه خود او را امداد مى كند.

در آن هنگام دوازده پرچم شبيه به هم آشكار مى شود كه معلوم نيست كدام متعلّق به چه كسى است.

وقتى سخن امام(عليه السلام) به اينجا رسيد من گريستم.

امام(عليه السلام) فرمود: چرا گريه مى كنى؟

عرض كردم: چگونه گريه نكنم در حالى كه شما مى فرماييد: دوازده پرچم شبيه به هم افراشته مى شود كه معلوم نيست كدام متعلّق به چه كسى است؟

آنگاه به گوشه اتاق كه خورشيد از آنجا به داخل مجلس تابيده بود نظر نموده و فرمود: آيا اين خورشيد آشكار نيست؟

عرض كردم: بله.

فرمود: قسم به خدا! امر ما از اين هم آشكارتر است.( [4] )

 

 

15

دجّال در كعبه

ابوالفرج مى گويد:

سالى كه حضرت صادق(عليه السلام) به مكّه به قصد حجّ تشريف آورد بود، ايشان را ديدم كه زير ناودان كعبه ايستاده و مشغول دُعا بود، و سه تن از فرزندان «حسن بن حسن بن على» يعنى «عبدالله بن حسن» و «حسن بن حسن» و «جعفر بن حسن» به ترتيب سمت چپ، راست و پشت سر حضرت(عليه السلام)ايستاده بودند. در اين حال عبّاد بن كثير بصرى ـ كه از عُبّاد و زهّاد مشهور زمان امام جعفرصادق(عليه السلام)بود ـ آمده و گفت: يا اباعبداللّه!

حضرت(عليه السلام) سكوت فرمود، تا عبّاد سه بار بدين ترتيب حضرت(عليه السلام)را فراخواند.

سپس گفت: اى جعفر!

حضرت(عليه السلام)فرمود: بگو، چه مى خواهى؟

عبّاد گفت: من كتابى دارم كه در آن نوشته است كه اين بنا را مردى سنگ به سنگ متلاشى خواهد كرد.

حضرت(عليه السلام)فرمود: كتابت دروغ مى گويد; به خدا قسم! من او را مى شناسم، پاهايش زرد است و ساق پاهايش زخمى، شكمش بزرگ و گردنش نازك و بزرگ سر است. كنار همين ركن مى ايستد ـ حضرت با دست به ركن يمانى اشاره فرمود ـ و مردم را از طواف كعبه منع مى كند آن چنان كه مردم از ديدن او وحشت مى كنند.

آنگاه امام(عليه السلام)فرمود: سپس خداوند مردى از نسل من برمى انگيزد ـ حضرت با دست به سينه خود اشاره فرمود ـ و همچنان كه قوم عاد، ثمود و فرعون، ذى الاوتاد را كشت، او را مى كشد.

در اين حال، عبدالله بن حسن عرض كرد: قسم به خدا! كه امام(عليه السلام)راست مى گويد، و بدين ترتيب هر سه نفرشان امام(عليه السلام) را تصديق كردند.( [5] )

 

16

نطق آب و نطق خاك و نطق گل

حسين بن علوان مى گويد:

داستانى را از همام بن حارث شنيدم كه مى گفت: از وهب بن مُنبّه شنيده است. آن را براى امام جعفر صادق(عليه السلام) نقل كردم.

حضرت(عليه السلام)فرمود: درست است. ]و داستان چنين بود:[

شبى كه موسى(عليه السلام) در كوه طور مورد خطاب واقع شد، به هر درختى در كوه و هر سنگ و گياه كه نگاه مى كرد، مى ديد كه ناطق به نام محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)و دوازده جانشين او هستند.

موسى(عليه السلام) عرض كرد: بارالها! تمام مخلوقات ناطق به نام محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) و جانشينان دوازده گانه او هستند. منزلت آنها نزد تو چه قدر است؟

خداوند مى فرمايد: اى پسر عمران! من آنان را قبل از به وجود آوردن انوار; خلق كرده و در خزانه  قدس خود قرار دادم در حالى كه در بوستان مشيّتم در نسيم روحانى جبروتم در گردش بودند، و ملكوت مرا از همه سو مشاهده مى نمودند، تا اين كه مشيّتم ]به وجود خاكى آنها[ تعلّق گيرد و قضا و قدرم جارى شود.

اى پس عمران! آنها را نخستين آفرينش خود قرار دادم حتّى بهشت خود را به واسطه وجود آنها زينت دادم.

اى پسر عمران! متمسّك به آنها باش كه اينان خزانه دار علم من و جايگاه اسرار حكمت من، و معدن نور من هستند...( [6] )

 

 


 

17

امام حسن عسكرى(عليه السلام) در زندان

عيسى بن صبيح مى گويد:

ما در زندان بوديم كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) را نيز به زندان آوردند. من حضرت(عليه السلام) را مى شناختم. آنگاه كه ايشان مرا ديد، فرمود: تو شصتوپنج سال و يك ماه و دو روز سن دارى.

من با خود كتاب دُعايى داشتم كه تاريخ ولادتم در آن نوشته شده بود، وقتى به آن نگاه كردم و حساب نمودم، ديدم همان طور است كه امام(عليه السلام)مى فرمايد.

حضرت(عليه السلام) دوباره فرمود: آيا فرزندى دارى؟

عرض كردم: نه.

سپس فرمود: خداوندا! به او پسرى عطا كن كه پشتيبان او باشد، همانا فرزند براى آدمى بهترين پشتيبان است.

آنگاه اين بيت را خواند:

كسى كه پشتيبان دارد با دشمنانش رو به رو مى شود;

و آن كه پشتيبانى ندارد خوار و ذليل است

عرض كردم: آيا شما فرزندى داريد؟

فرمود: آرى! قسم به خدا! به زودى صاحب فرزندى خواهم شد كه زمين را پر از عدل و داد مى كند; امّا حالا ندارم.

سپس اين ابيات را خواند:

شايد روزى مرا در حالى بينى كه;

فرزندانم مانند شيرانى با يالهاى انبوه گرد من باشند

چنان كه تميم پيش از آن كه چون ريگ بيابان زاد و ولد كند،

مدّتى طولانى در ميان مردم تنها بود.( [7] )

 

 

18

خداحافظ اى كاخ!

محمّد بن سليمان ديلمى(گيلانى) مى گويد:

روزى خدمت امام جعفرصادق(عليه السلام) شرفياب شدم و عرض كردم: پدرم براى من نقل كرد: مردى به نام «نوشجان» به او گفت: وقتى اسبان عرب به قادسيه تاختند، و يزدگرد از وضع رستم فرخ زاد و تسليم شدن او آگاه شد، گمان كرد كه رستم و تمام لشكر كشته شده اند. در اين حال پيكى از راه رسيد و گفت: چگونه در جنگ قادسيه پنج هزارتن كشته شده اند؟

يزدگرد در حالى كه خود و اهل بيتش را براى فرار آماده مى كرد در مقابل در ايوان كاخ خويش ايستاد و گفت: خداحافظ اى كاخ! من اكنون تو را ترك مى كنم امّا روزى من، يا مردى از نسل من، كه زمان آن نزديك نيست، و موقع آن فرا نرسيده، به سوى تو باز خواهيم گشت.

اكنون بفرماييد: منظور يزدگرد از «مردى از نسل من» كيست؟

حضرت فرمود: او صاحب شما حضرت قائم(عليه السلام) است كه به امر خداوند قيام خواهد نمود. او ششمين فرزند از نسل من است و از طرف مادر (بى بى شهربانو) فرزند يزدگرد است!( [8] )

 

 

19

گنج سليمان در اسپانيا

شعبى مى گويد:

روزى عبدالملك بن مروان مرا فراخواند و گفت: موسى بن نصر ـ فرمانده ما در افريقا و امير طارق بن زياد فاتح اسپانيا ـ نامه اى براى من فرستاده ودر آن نوشته است: به من خبرداده اند كه حضرت سليمان(عليه السلام)در زمان خود، به گروه جن امر كرده است كه شهرى از مس براى او بسازند، و تمام عفريت ها و جنّيان براى ساختن آن گرد آمدند و آن را از چشمه غنى مسى كه خداوند براى سليمان پديد آورده بود، بنا كردند.

محل اين شهر در بيابانى در اسپانيا است، و گنجهايى كه سليمان به وديعه گرفته بود، در آن است. من مى خواهم به طرف آن حركت كنم.

يكى از كارگزاران نزديكم مرا مطّلع نموده است كه مسير منتهى به آن، بسيار ناهموار و دشوار است، و بدون آمادگى و پشتيبانى لازم و آذوقه زياد نمى توان اين مسافت طولانى و دشوار را طى نمود، و هيچ كس جز «دارا  بن دارا» ـ پادشاه ايران كه به دست اسكندر مغلوب شد ـ نتوانسته است به بخشى از آن برسد.

هنگامى كه اسكندر او را كشت، گفت: قسم به خدا! تمام سرزمينها را به تصرف خود در آوردم و اهل هر سرزمين پيش من سر تسليم فرود آورده اند. هيچ زمينى نمانده كه من در آن گام ننهاده باشم مگر اين سرزمين كه در اسپانياست.

دارا آن را ديده است، به همين دليل قصد آنجا نموده ام تا از دست يافتن به حدّى كه دارا بدان رسيده است باز نمانم.

يك سال طول كشيد تا اسكندر نيز خود را آماده و مجهّز نمود، هنگامى كه فكر مى كرد آمادگى اين كار را يافته است گروهى از افرادش را براى تحقيق فرستاد. آنان پس از تحقيق به او اطلاع دادند كه موانعى غير قابل عبور در مسيرِ منتهى به آنجا وجود دارد. اسكندر نيز از رفتن منصرف شد.

عبدالملك بن مروان پس از گفت و گو با من، نامه اى به موسى بن نصر نوشت و به او دستور آمادگى و تهيّه پشتيبانى لازم براى اجراى اين كار را صادر كرد.

موسى بن نصر آماده گرديد و به طرف آن شهر خارج شد، و آنجا را ديده و بر احوال آن آگاهى يافت و بازگشت.

او گزارشى براى عبدالملك تهيّه كرد ودر آخر گزارش چنين نوشت: بعد از گذشت روزهاى زيادى و هنگامى كه آذوقه ما به پايان رسيد به درياچه اى ـ كه درختان زيادى در اطراف آن وجود داشت، رسيديم و در آنجا به ديوار آن شهر برخورديم.

من به كنار ديوار شهر رفتم. بر روى آن كتيبه اى به زبان عربى نوشته شده بود. ايستادم و آن را خواندم و دستور دادم از آن نسخه بردارى نمودند. در آن كتيبه اين شعر نوشته شده بود:

آنان كه صاحب عزّت و مقام هستند بدانند;

و آنان كه آرزوى جاودانگى دارند: كه هيچ موجود زنده اى جاوانه نيست.

اگر مخلوقى مى توانست در اين مسابقه به جاودانگى برسد،

سليمان بن داود بود كه بدان مى رسيد.

آن كسى كه مس چون چشمه اى جوشان براى او جارى شد،

و فوران مس براى او بخششى نامحدود بود،

پس به گروه جنّيان امر كرد با آن بنايى به يادگار بسازيد;

كه تا قيامت باقى مانده و شكسته و فرسوده نشود.

آنها نيز در سطح وسيعى آغاز به كار كردند و به شكل هول انگيزى;

بر اساس قواعد و اُصول محكم، سر به آسمان كشيد.

و مس را در قالبهاى مستطيل شكلى ريخته و حصار آن را ساختند;

آنچنان كه از صخره هاى سخت و داغ استوار شد.

و تمام گنجينه هاى زمين را در آن جاى داد.

و در آينده اين گنج نامحدود آشكار خواهد شد.

آن گنجينه در اعماق زمين پنهان شد.

و در طبقات سخت زمينى انباشته ماند.

فرمانروايى گذشته او پس از او باقى نماند،

تا اين كه تبديل به گورى شد ناپايدار;

اين براى آن است كه دانسته شود كه حكومت پايدار نيست;

مگر حكومت پر از نعمت و بخشش خداوند،

هنگامى خواهد رسيد كه از نسل عدنان آن سرور متولّد شود.

او از نسل هاشم و بهترين مولود خواهد بود.

خداوند او را با نشانه هايى كه مخصوص مى گرداند، بر مى انگيزد;

تا به سوى تمامى مخلوقات سفيد و سياه خدا برود.

كليدهاى تمامى گنجينه هاى زمين را داراست.

و جانشينان او همه آن كليدها را خواهند داشت.

آنها خلفا و حجّت هاى دوازده گانه هستند.

كه پس از بعثت او، جانشينان و سروران والامقام هستند.

تا اين كه قائم آنها به امر خداوند قيام مى كند.

در آن هنگام از آسمان، او را به نام صدا مى زنند.

هنگامى كه عبدالملك نامه را خواند و «طالب بن مدرك»، فرستاده موسى بن نصر او را به وضوح مطّلع ساخت، به «محمّد بن شهاب زهرى» كه آنجا حضور داشت گفت: نظرت درباره اين موضوع عجيب چيست؟

زهرى گفت: به گمان من گروه جنّى كه مسئوليت حفاظت از شهر را به عهده دارند هر كه را بخواهد به طرف شهر برود به خيال و توهّم مى افكند.

عبدالملك گفت: راجع به كسى كه از آسمان او را صدا مى زنند اطّلاعى دارى؟

زهرى گفت: از اين مطلب درگذر.

عبدالملك گفت: چگونه از اين درگذرم كه اين امرى است بزرگ و دور از ذهن؟ بايد با صراحت آنچه كه از آن مى دانى بگويى، آيا مرا آزار مى دهى يا چيزى را از من مخفى مى نمايى؟

زهرى گفت: على بن الحسين(عليهما السلام) به من گفته است: او مهدى و از نسل فاطمه(عليها السلام) دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

عبدالملك گفت: هر دوى شما دروغ مى گوييد، سخنان هر دوى شما هميشه باطل و قول شما دروغ بوده است. او مردى از نسل ماست.

زهرى گفت: من فقط سخن على بن الحسين(عليهما السلام) را نقل كردم، اگر مى خواهى از خودش بپرس; چرا مرا ملامت مى كنى؟ اگر دروغ است او دروغ گفته، و اگر راست مى گويد يكى از دشمنان شما به شما كمك كرده است.

عبدالملك گفت: من نيازى به سئوال از فرزندان ابوتراب ندارم. اى زهرى! اين مطلب را پوشيده دار تا كسى از آن مطلع نگردد.

زهرى گفت: به خاطر تو به كسى نخواهم گفت.( [9] )

 

20

امسال به حج مَرو

حسين بن على بن بابويه قمى (برادر شيخ صدوق) مى گويد:

پدرم، نامه اى به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح (نوبختى) ـ سومين نائب خاص امام زمان(عليه السلام) نوشت و از حضرت درخواست اجازه تشرّف به حج نمود.

پاسخ حضرت اين بود: امسال خارج مشو!

پدرم مجدّداً نامه اى نوشت كه حج من نذر واجب مى باشد آيا جايز است كه خوددارى كنم؟

حضرت پاسخ داد: اگر ناچارى بروى با آخرين كاروان حركت كن.

پدرم چنين نمود، و با آخرين كاروان حركت كرد و سالم ماند; امّا كاروانهاى ديگر كه پيشتر حركت كرده بودند همگى]در فتنه قرامطه كه در همان سال، يعنى 329 هجرى عليه حجّاجِ بيت اللّه، به وجود آمده بود [كشته شدند.( [10] )

 

 


 

21

باز آى دلا هر آنچه هستى باز آى

ابو جعفر مروزى مى گويد:

محمّد بن جعفر با گروهى كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) را در زمان زندگى آن حضرت ملاقات نموده بودند، و در ميان آنها على بن احمد بن طنين نيز حضور داشت، جهت زيارت مرقد مطهر امام حسن عسكرى(عليه السلام) به محلّه عسكر شرفياب شدند. محمّد بن جعفر براى اذن دخول، اسامى زائرين را در نامه اى نوشت.

على بن احمد گفت: نام مرا ننويس من اجازه نمى گيرم.

او هم نام او را ننوشت.

امام زمان(عليه السلام) در پاسخ نوشته بودند: تو و آن كه اجازه نخواست هردو داخل شويد.( [11] )

 

22

راز دل

محمّد بن هارون همدانى مى گويد:

پانصد دينار سهم امام بدهكار بوده و از اين جهت دلتنگ شده بودم. با خود گفتم: چند باب دكان دارم آنها را به پانصد و سى دينار مى فروشم و پانصد دينار آن را به امام زمان(عليه السلام) تسليم مى كنم. به خدا قسم! در اين مورد با كسى سخنى نگفتم و حرفى نزدم.

امام(عليه السلام) به محمّد بن جعفر نوشته بودند: دكانها را از محمّد بن هارون به عوض پانصد دينارى كه به ما بدهكار است تحويل بگير!( [12] )

 

 

23

سهم غريم

محمّد بن يوسف مى گويد:

هنگامى كه از بغداد به مرو باز گشتم، مردى كه او را محمّد بن حصين كاتب مى گفتند و اموالى براى امام زمان(عليه السلام)جمع آورى كرده بود از من درباره حضرت سئوالاتى نمود، من نيز آنچه از دلايل مشاهده كرده بودم به او گفتم.

او گفت: من مقدارى سهم امام جمع آورى نموده ام، چه كنم؟

گفتم: بفرست براى حاجز كه وكيل امام زمان(عليه السلام) در بغداد است.

گفت: بالاتر از حاجز كسى نيست.

گفتم: آرى! شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى.

گفت: اگر خداوند از من در اين مورد بازخواست كند مى گويم: اين دستور را تو به من دادى.

گفتم: آرى!

از من جدا شد و رفت، بعد از چند سال، دوباره محمّد بن حصين را ديدم، گفت: من همانم كه تو مرا راهنمايى نمودى، به عراق رفتم و سهم امام را با خود بردم دويست دينار به «عابدين يعلى فارسى» و «احمد بن على كلثومى» تحويل داده و به امام زمان(عليه السلام) نامه اى نوشته و التماس دُعا كردم.

پاسخ فرمود: هزار دينار به من بدهكار است و دويست دينار فرستاده است.

من در باقى آن شك داشتم و الباقى نزدم بود و همان طور بود كه امام(عليه السلام)فرمودند.

همچنين در نامه ذكر شده بود: اگر خواستى وجه كسى را بپردازى، بايد به ابوالحسن اسدى در «رى» مراجعه كنى.

دو روز يا سه روز بعد خبر مرگ حاجز به من رسيد. هنگامى كه خبر فوت حاجز را به محمّد بن حصين دادم اندوهگين شد.

گفتم: ناراحت مشو، امام زمان(عليه السلام) در نامه، علاوه بر اين كه به تو گفته بودند هزار دينار بدهكارى، امر فرموده بودند كه به اسدى مراجعه كنى، به اين صورت ـ به طور كنايه ـ مرگ حاجز را نيز اعلام فرموده بودند.( [13] )

 

 

24

كيسه سبز

محمّد بن حسين تميمى گويد:

مردى استرآبادى براى من نقل كرد كه به محلّه عسكر در سامرّا رفتم و سيصد دينار در كيسه اى نهاده بودم كه يكى از آنها دينار شامى بود، وقتى به درب خانه اى كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) آنجا دفن شده بود، رسيدم، همانجا نشستم. در اين هنگام خادمى خارج شد و گفت: آنچه با خود دارى بده!

]از صراحت او شك كردم[ و گفتم: چيزى با من نيست.

خادم وارد خانه شد و دوباره بيرون آمد و گفت: كيسه اى سبزرنگ دارى كه سيصد دينار ـ كه يكى از آنها هم شامى است ـ همراه با انگشترى در آن است، من انگشتر خود را فراموش كرده بودم، اين بار كيسه را به او دادم و انگشتر را خود برداشتم!( [14] )

 

25

مسرور طبّاخ

مسرور طبّاخ مى گويد:

با تنگدستى عجيبى رو به رو شدم به همين جهت، نامه اى به حسن بن راشد نوشتم و جريان حال خود را بازگو نمودم، آنگاه به خانه او رفتم، تا نامه را به او برسانم، ولى وى در خانه نبود. نا اميد بازگشتم و به طرف شهر براى ملاقات با ابى جعفر، عثمان بن سعيد ـ اوّلين نايب خاص امام زمان(عليه السلام) ـ رفتم.

وقتى به دروازه شهر رسيدم، مردى در كنار من قرار گرفت به گونه اى كه چهره او را نمى ديدم. دست مرا گرفت وكيسه سفيدى رابا احتياط به من داد.

وقتى به كيسه نگاه كردم ديدم روى آن نوشته: دوازده دينارِ مسرور طبّاخ!( [15] )

 

26

پانصد يا چهارصد و هشتاد

محمّد بن شاذان مى گويد:

چهارصد و هشتاد درهم سهم امام جمع آورى كرده بودم، بيست درهم از خود برآن افزودم و مجموعاً پانصددرهم شد، آنرا براى محمّد بن احمد قمى فرستادم، و ننوشتم كه چقدر آن از مال خودم مى باشد.

حضرت حجت(عليه السلام) رسيدى بدين مضمون مرقوم فرموده بود:

پانصد درهم رسيد كه بيست درهم آن از آنِ توست.( [16] )

 

 

27

«دينور» يا «رى»

ابوسليمان محمودى مى گويد:

من و جعفر بن عبدالغفّار با هم والى دينور ـ شهرى نزديك كرمانشاه ـ شديم. قبل از حركت شيخ حسين بن روح نوبختى نزد من آمد و گفت: وقتى به رى رفتى فلان كار را انجام بده!.

وقتى به دينور رسيديم، يك ماه بعد حكم ولايت رى به من تفويض شد. به سوى رى حركت كردم، و آنچه شيخ فرموده بود انجام دادم.( [17] )

 

28

در جستجوى امام زمان(عليه السلام)

ابوالرجا مصرى كه يكى از نيكوكاران بود، مى گويد:

پس از رحلت امام حسن عسكرى(عليه السلام) براى جستجوى امام زمان(عليه السلام)حركت كردم، سه سال گذشت، با خودم گفتم: اگر چيزى بود بعد از گذشت سه سال آشكار مى شد.

در اين هنگام، صدايى را شنيدم كه صاحب صدا را نمى ديدم، او گفت: اى نصر بن عبد ربّه! به اهل مصر بگو: آيا شما پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ديده ايد كه به او ايمان آورده ايد؟

ابوالرجا گويد: من تا آن زمان نمى دانستم كه نام پدرم عبد ربّه است، چون من مدائن متولد شدم، وپدرم را از دست دادم، ابوعبداللّه نوفلى مرا با خود به مصر آورد ودر آنجا پرورش يافتم، چون آن صدا را شنيدم، مطلب را دريافتم، و ديگر به راه خود ادامه ندادم، و مراجعت نمودم.( [18] )

 

29

گوشواره با ارزش

احمد بن ابى روح مى گويد:

روزى زنى از اهالى دينور نزد من آمد و گفت: پسر ابى روح! تو در شهر ما از جهت دين و تقوا مطمئن ترين افراد هستى، مى خواهم امانتى به تو بسپارم كه آن را به اهلش برسانى، و نسبت به اداى امانت استوار باشى.

گفتم: باشد، ان شاءاللّه موفق خواهم شد.

گفت: در اين كيسه سربسته مقدارى درهم نهاده ام، آن را باز مكن و در آن نگاه نكن تا آن را به كسى كه از محتواى آن تو را آگاه سازد برسانى; وضمناً اين هم گوشواره من است كه ده دينار ارزش دارد، در آن سه دانه مرواريد به ارزش ده دينار تعبيه شده است.

و نيز از حضرت صاحب الزمان(عليه السلام) سئوالى دارم كه بايد جواب آن را پيش از آن كه تو سئوال كنى بفرمايند.

گفتم: سؤالت چيست؟

گفت: مادرم هنگام عروسى من، ده دينار از كسى كه من او را نمى شناسم قرض گرفته بود، من مى خواهم آن را پس بدهم، اگر حضرت(عليه السلام) آن شخص را براى من معلوم نموده و دستور بفرمايند، قرضم را ادا مى كنم!

با خود گفتم: اين مطلب را چگونه به جعفر بن على ـ جعفركذّاب، عموى امام زمان(عليه السلام) كه ادعاى امامت دارد ـ بگويم؟

بعد گفتم: اين سئوالات امتحانى است بين من و جعفر بن على.

احمد بن ابى روح گويد: آن مال را برداشتم وحركت كردم، وارد بغداد شدم، در بغداد به نزد حاجز بن يزيد وشّاء ـ از وكلاى امام زمان(عليه السلام) ـ رفتم و بر او سلام كرده و نشستم، گفت: حاجتى دارى؟

گفتم: مالى نزد من هست كه تا از كيفيّت و مقدار آن خبر ندهيد، نمى توانم آن را به شما تحويل دهم.

گفت: اى احمد بن ابى روح! بايد به سامرا بروى.

گفتم: لا اله الاّ الله! عجب كارى به عهده گرفته ام!

وقتى به سامرا رسيدم، گفتم: ابتدا نزد جعفر مى روم، بعد فكرى كردم و گفتم: نه، اوّل به منزل امام حسن عسكرى(عليه السلام) مى روم، اگر توسّط امام زمان(عليه السلام)، امتحان آشكار شد كه هيچ، واگر به نتيجه نرسيدم نزد جعفر خواهم رفت.

به محله عسكر رسيدم، هنگامى كه به خانه امام حسن عسكرى(عليه السلام)نزديك شدم، خادمى بيرون آمد و گفت: تو احمد بن ابى روح هستى؟

گفتم: بله!

گفت: اين نامه مال توست آن را بخوان.

در آن نامه نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم. اى پسر ابى روح! عاتكه دختر ديرانى كيسه اى كه هزار درهم ـ به گمان تو در آن است ـ به تو امانت سپرده، در حالى كه گمان تو درست نيست.

تو اداى امانت كرده و كيسه را باز نكردى و نمى دانى در آن چه مقدار وجود دارد؟ در آن هزار درهم و پنجاه دينار است، و گوشواره اى كه آن زن گمان مى كرد كه ده دينار ارزش دارد، درست گفته ولى گوشواره با دو نگينى كه سه دانه مرواريد در آن تعبيه شده كمى بيش از ده دينار ارزش دارد.

گوشواره را به فلانى، كنيز ما بده كه آن را به او بخشيده ايم، و به بغداد برو و مال را به حاجز بده، و او آنچه به تو براى هزينه سفرت مى دهد، بگير.

امّا آن ده دينارى كه آن زن گمان مى كند كه مادرش در عروسى او قرض گرفته و نمى داند كه صاحبش كيست. اين چنين نيست، او مى داند صاحب آن پول كيست؟ صاحب آن ده دينار كلثوم، دختر احمد است كه از دشمنان ما اهل بيت است، و آن زن دوست ندارد كه آن را به او بدهد و مى خواهد آن را بين خواهران خود قسمت كند. ما به او اجازده داديم كه ما بين خواهران نيازمندش تقسيم نمايد.

مطلب ديگر اين كه، اى ابى روح! براى امتحان جعفر به نزد او مرو، به ديار خود بازگرد كه عمويت فوت كرده است، خداوند اهل و مال او را روزى تو كرده است.

بعد از خواندن نامه، به بغداد بازگشتم، و كيسه را به حاجز دادم، آن را شمرد، هزار درهم و پنجاه دينار بود، سى دينار به من داد، و گفت: دستور دارم كه اين را براى خرجى به تو بدهم.

من سى دينار را گرفته و به خانه اى كه براى اقامت در بغداد گرفته بودم، بازگشتم. در اين هنگام خبر آوردند عمويت مُرده و خانواده ام خواسته اند كه بازگردم.

پس از بازگشت ديدم خبر صحيح بوده، و سه هزار دينار و صد درهم به من به ارث رسيده است.( [19] )

 

30

خود را به قافله برسان!

ابوعبداللّه بن صالح مى گويد:

در يكى از سالها به بغداد رفتم. هنگامى كه مى خواستم از بغداد خارج شوم از امام زمان(عليه السلام) توسط نائب خاصشان اجازه خروج خواستم.

ايشان اجازه نفرمود، و كاروان حركت كرد، من بيست و دو روز در بغداد ماندم، روز چهارشنبه اى، اجازه خروج يافتم. و امر فرموده بودند كه: خود را به قافله برسان!

من از اين كه بتوانم خود را به قافله برسانم، نااميد شده بودم، در عين حال حركت كردم و به نهروان رسيدم، ديدم قافله آنجا توقف كرده است. همين كه به شترم آب و علف دادم، قافله حركت كرد، و من هم حركت نمودم و چون حضرت مرا دُعا فرموده بودند كه سلامت باشم; الحمداللّه هيچ اتّفاق بدى برايم نيفتاد.( [20] )

 

 

31

طبيب درد بى درمان!

محمّد بن يوسف مى گويد:

به بيمارى كورَك ـ نوعى زخم چركين ـ مبتلا شدم. پزشكان مرا معاينه كردند و براى درمان، پول زيادى هزينه كردم، امّا بهبودى حاصل نشد.

نامه اى به محضر مبارك امام زمان(عليه السلام) نوشتم و از حضرتش التماس دُعا نمودم.

امام(عليه السلام) مرقوم فرمود:

«البسك الله العافية وجعلك معنا في الدنيا والآخرة».

«خدا تو را لباس عافيت بپوشاند، و تو را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد».

هنوز يك هفته نگذشته بود كه محل زخم بهبود يافت. در اين هنگام، پزشكى از دوستان مان را فرا خواندم، و محل زخم را به او نشان دادم.

گفت: ما براى اين زخم دارويى نمى شناسيم. بهبودى آن تنها از ناحيه حق تعالى بوده است.( [21] )

 

 

32

اموال را از بدهكاران مطالبه كن

محمّد بن صالح مى گويد:

هنگامى كه پدرم از دنيا رفت و ترتيب امور او به من محوّل شد، متوجه شدم كه پدرم از مردم اسنادى دارد كه مربوط به سهم امام(عليه السلام)است. نامه اى به حضرت حجّت(عليه السلام) نوشتم، و از ايشان كسب اطّلاع نمودم.

امام(عليه السلام) فرمود: اموال را از بدهكاران مطالبه كن و در مطالبه آن كوشش نما.

همه افراد بدهى خود را پرداخت كردند به جز يك نفر، كه سفته اى به مبلغ چهارصد دينار نزد من داشت. نزد او رفتم تا آن مبلغ را وصول كنم، امّا او امروز و فردا مى كرد، روزى براى وصول مبلغ مزبور رفتم پسرش به من توهين نمود به پدرش شكايت كردم.

پدر گفت: مگر چه شده؟

در آن هنگام عصبانى شدم، ريش او را گرفتم و با لگد او را به وسط خانه پرت نمودم.

پسر او بيرون رفت و اهل بغداد را به كمك طلبيده و مى گفت: يك نفر قُمى شيعه، پدرم را كشت!

مردم بسيارى اطراف من جمع شدند. من سوار مركبم شدم و گفتم: آفرين بر شما مردم بغداد كه از ظالم در مقابل اين مظلوم غريب حمايت مى كنيد، و از روى تقيه گفتم: من مردى از همدان هستم و سُنّى مذهبم، و اين مرد مرا به قمى و شيعه معرفى مى كند كه حقم را پايمال كند.

مردم به سوى او هجوم آوردند و خواستند وارد دكانش شوند امّا من مانع آنها شدم. صاحب سفته مرا خواست و سوگند خورد كه مال مرا بپردازد، و فوراً آن را پرداخت نمود.( [22] )

 


 

33

مردى كه متحيّر بود!

حسن بن عيسى مى گويد:

هنگامى كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) به شهادت رسيد، مردى مصرى وارد مكّه شد، او مقدارى سهم امام با خود آورده بود تا به صاحب الامر(عليه السلام)تحويل بدهد، متوجه شد كه مردم در امر جانشينى امام حسن عسكرى(عليه السلام)دچار اختلاف شده اند.

گروهى مى گويند: امام بعد از خود جانشينى تعيين نكرده است.

عدّه اى مى گويند: جانشين امام، جعفر بن على (جعفر كذّاب) مى باشد.

و دسته اى نيز مى گويند: فرزندش جانشين اوست.

آن مرد، شخصى را ـ كه كنيه او ابوطالب بود ـ بانامه اى براى تحقيق به سامرا و محله عسكر فرستاد.

ابوطالب ابتدا نزد جعفر بن على (كذّاب) رفت، و از او براى اثبات امامت برهانى خواست.

جعفر گفت: فعلاً برهانى ندارم!.

ابوطالب به درِ خانه امام حسن عسكرى(عليه السلام) رفت و نامه را به فردى كه بين مردم مشهور بود كه از سفراى امام است، داد.

امام در پاسخ مرقوم فرموده بود: خداوند دوستت را جزاى خير دهد، او فوت كرد و وصيت نموده كه مالى را كه نزد او بود به شخص مورد اعتمادى بدهند كه هر طور مى داند مصرف كند.

من پاسخ نامه را گرفتم و همانطور كه حضرت فرموده بود واقع شده بود.( [23] )

 

34

زمين خالى از حجّت نيست

احمد دينورى مى گويد:

يكى دو سال از شهادت امام حسن عسكرى(عليه السلام) نگذشته بود كه از اردبيل به قصد سفر حج خارج شدم. وقتى به دينور ـ شهرى نزديك كرمانشاه كه گويا شهر و زادگاه خود او بوده است ـ رسيدم مردم در امر امامت سرگردان و متحيّر بودند.

آنها به خوبى از من استقبال نمودند، و گروهى از شيعيان گرد من جمع شدند و گفتند: حدود شانزده هزار دينار سهم امام جمع آورى شده است. استدعا داريم آن را به آنجايى كه بايد تحويل داده شود، تسليم نماييد.

گفتم: اى مردم! الان اوضاع مشخص نيست و من دقيقاً نمى دانم بايد به كجا مراجعه كنيم!

گفتند: تو خود اختياردار اين مال باش، كه ما مطمئن تر از تو سراغ نداريم، كارى كن كه بدون حجّت و دليل روشن از دستت خارج نشود.

احمد گويد: اموال را در كيسه هايى كه نام اشخاص يكى يكى بر آنها نوشته شده بود به من تحويل دادند، من نيز تحويل گرفته و حركت كردم، وقتى به كرمانشاه رسيدم، به خدمت احمد بن حسن بن حسن كه در آن شهر مقيم بود براى عرض سلام رفتم. وقتى مرا ديد، خوشحال شد.

او نيز هزار دينار در كيسه اى نهاد و به همراه بسته اى به من تحويل داد و گفت: اين ها را با خود ببر و بدون حجّت و دليل روشن از دستت خارج مكن.

من آنها را نيز گرفتم و به راه خود ادامه دادم، هنگامى كه وارد بغداد شدم، مشغول پيدا كردن فردى از نايبان حضرت حجت ـ عجّل اللّه تعالى فرجه ـ شدم، و جز اين، كارى نداشتم. سپس متوجّه شدم كه سه نفر در بغداد به نام هاى: باقطانى، اسحاق احمر و ابوجعفر عثمان بن سعيد ادعاى نيابت مى كردند.

اول نزد باقطانى رفتم، ديدم پيرمردى با هيبت است، و ظاهراً آثار جوان مردى در او پيداست. اسبى عربى و غلامان بسيارى داشت، مردم گرد او اجتماع كرده و مشغول گفت و گو بودند.

نزد او رفتم و سلام كردم، او به گرمى از من استقبال كرده، مرا به خود نزديك نموده و بسيار خوشحال شده و با من به خوبى رفتار نمود. ساعتى نزد او نشستم. تا بيشتر مردم رفتند. آنگاه او از مذهب من پرسيد.

به او گفتم: مردى از دينور هستم، خدمت رسيدم در حالى كه مقدارى سهم امام دارم و مى خواهم آن را تحويل دهم.

گفت: آنها را به من بده.

گفتم: دليلى براى اثبات نيابت شما مى خواهم.

گفت: فردا دوباره نزد من بازگرد.

فردا نزد او رفتم، ولى دليلى ارائه نداد و روز سوّم هم نزد او رفتم باز نتوانست دليلى ارائه دهد!

پس از آن به نزد اسحاق احمر رفتم. او را جوانى پاكيزه منظر ديدم، خانه اش از خانه باقطانى بزرگ تر بود و اسب و غلامانى بيشتر از باقطانى داشت، و ظاهراً از او جوان مردتر به نظر مى رسيد، و عدّه بيشترى نسبت به مجلس باقطانى گرد او جمع شده بودند.

من داخل شده و سلام كردم، مرا به خوبى استقبال كرده، و به خود نزديك نمود. صبر كردم تا جمعيّت كمتر شد پرسيد: كارى داشتى؟

همانطور كه به باقطانى گفته بودم به او نيز جواب دادم. او نيز سه روز مرا چرخاند و آخر هم نتوانست دليلى ارائه دهد!

آنگاه به نزد ابو جعفر، عثمان بن سعيد رفتم، او پيرمرد متواضعى بود. لباس سپيد پوشيده و در اطاقى كوچك روى گليمى نشسته بود نه غلامى داشت و نه ظاهر چشم گيرى و نه اسبى، بر خلاف آنچه نزد آن دو نفر ديده بودم.

خدمت او رفتم و سلام كردم، جوابم را داد، و مرا به خود نزديك كرد، و براى من جايى باز نمود، از احوالم پرسيد، خود را معرّفى كرده و گفتم: از ناحيه جبال كردستان آمده ام و مالى با خود آورده ام.

گفت: اگر دوست دارى كه آن را به محلّش برسانى، برو به سامرّا و سراغ خانه ابن الرضا وكيل امام(عليه السلام) را بگير. در خانه ابن الرضا كسانى هستند كه مربوط به اين كار مى باشند و آنچه را كه مى جويى آنجاست.

سپس از او جدا شده، به طرف سامرا حركت كردم. به خانه ابن الرضا رفته، سراغ وكيل امام(عليه السلام) را گرفتم.

دربان به من گفت: او در خانه مشغول كارى است و به زودى خارج خواهد شد.

كنارِ در نشستم و منتظر خروج او شدم، بعد از يك ساعت او را ديدم كه از خانه خارج شد. برخاستم و سلام كردم، دست مرا گرفت و به خانه خود بُرد و حالم را جويا شد و اين كه چرا نزد او آمده ام؟

خودم را معرفى كردم و او را در مورد مالى كه به همراه داشتم آگاه نمودم، و اين كه دليلى مى خواهم تا آن را تحويل دهم.

گفت: باشد! آنگاه براى من طعامى حاضر كرد، و گفت: ميل كن و كمى استراحت نما كه خسته هستى و تا موقع نماز نيز يك ساعت فرصت هست و به موقع به كارت رسيدگى مى كنم.

من هم غذا خورده، خوابيدم، نزديك وقت نماز برخاستم و پس از اداى نماز براى استحمام خارج شدم و دوباره بازگشتم. پاسى از شب نگذشته بود كه آن مرد بازگشت در حالى كه نامه اى بدين مضمون با خود داشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم. احمد بن محمّد دينورى با شانزده هزار دينار در فلان و فلان كيسه آمده، آنگاه يك يك كيسه ها را با نام صاحب آنها نام برد كه در كيسه زره ساز شانزده دينار موجود است».

وقتى تا اينجاى نامه را خواندم شيطان مرا وسوسه نمود كه چطور او بهتر از من از محتواى آنها آگاه است؟ قسمت زيادى از نامه به همين ذكر نام صاحبان كيسه ها پرداخته بود، و در انتها مرقوم فرموده بود:

«از كرمانشاه نيز از جانب احمد بن حسن مادرائى، برادر پشم فروش كيسه اى حاوى هزار دينار به همراه دارد، همراه با چندين تخته پارچه فلان شكل و فلان رنگ».

و تا آخر نامه نوع و رنگ پارچه ها را يك يك برشمرد.

در اين حال، خداى را به جهت منّتى كه بر من نهاده و ترديدم را به يقين تبديل كرده بود، شكر كردم. طبق آن نامه مأمور بودم كه تمام مال را به ابوجعفر عثمان بن سعيد تحويل دهم و آن چنان كه او دستور مى دهد، عمل نمايم.

به بغداد بازگشتم و به خدمت ابو جعفر رفتم در حالى كه رفت و برگشتم سه روز به طول انجاميد. وقتى ابو جعفر مرا ديد گفت: چرا به سامرا نرفتى؟

گفتم: اى آقاى من! اكنون از سامرا بازگشته ام.

من در حال بازگو نمودن ماجرا به ايشان بودم كه نامه اى از سوى مولايمان صاحب الامر(عليه السلام) به او رسيد كه مضمون آن درباره كيفيّت و كميّت اموالى كه نزد من بود، درست مانند مضمون نامه اى بود كه من به همراه داشتم علاوه بر اين كه فرموده بود: بايد اموال و پارچه ها را به ابوجعفر محمّد بن احمد بن جعفر قطّان قمى تحويل بدهم.

ابو جعفر، عثمان بن سعيد لباس خود را پوشيده و گفت: آنچه با خوددارى به منزل محمّد بن احمد بن جعفر قطّان قمى ببر.

من نيز اطاعت كردم و پس از تحويل آنها به حجّ مشرّف شدم.

هنگامى كه به دينور بازگشتم مردم گرد من جمع شدند، من هم نامه اى را كه وكيل حضرت حجّت(عليه السلام) از سوى ايشان براى من آورده بود، براى مردم خواندم. وقتى به آن قسمت از نامه كه در آن به آن مرد زره ساز و كنيه او اشاره شده بود، رسيدم، يكى از حاضرين بيهوش به زمين افتاد.

وقتى بهوش آمد، سجده شكرى به جاى آورده و گفت: خداى را شكر كه بر ما منّت نهاد و هدايت فرمود، اكنون دانستم كه هيچ گاه زمين از حجّت حق تعالى خالى نمى ماند.

اين كيسه را همان مرد زره ساز به من داده بود، و هيچ كس جز خدا از اين موضوع اطّلاعى نداشت.

از دينور به كرمانشاه رفتم و ابوالحسن مادرائى را نيز ملاقات كردم، و او را از جريان مطلع ساخته نامه را برايش قرائت نمودم.

او گفت: سبحان الله! در هر چيزى مى توانى شكّ كنى جز در اين كه خداوند زمين را خالى از حجّت خود واگذارد.

آنگاه داستان بعدى را برايم نقل كرد.( [24] )

 

 

35

هزار دينار در وجه اسب و شمشير

ابوالحسن مادرائى مى گويد:

وقتى «اذكوتكين» با يزيد بن عبداللّه جنگيد، و «شهر زور» كه ناحيه وسيعى از مرز عراق تا همدان است به تصرف خود در آورد، و به خزائن يزيد بن عبداللّه دست يافت، ما مجبور شديم كه خزانه را بدون هيچ كم و كاستى به «اذكوتكين» تحويل دهيم. مشغول اين كار بوديم كه شخصى نزد من آمد و گفت: يزيد بن عبداللّه، فلان اسب و فلان شمشير را جهت تقديم به حضرت حجت(عج) كنار گذاشته بود آنها را به من بده.

من از تحويل آنها خوددارى كردم و اميدوار بودم كه بتوانم آنها را براى مولايم حضرت حجت(عليه السلام) نگهدارم. امّا مأموران «اذكوتكين» سخت گرفته و به دقّت همه چيز را بررسى كردند، به همين جهت من نتوانستم كه از تحويل آن دو خوددارى كنم.

من ارزش آن دو را حدوداً هزار دينار تخمين زدم و وجه آن را كنار گذاشتم و آن دو را تحويلشان دادم، و به خزانه دار گفتم: اين هزار دينار را بگير و در يك جاى مطمئن نگه دار، و هرگز آن را براى خرج كردن به من نده هرچند بسيار نيازمند باشم.

روزى در خانه نشسته بودم و به كارها رسيدگى مى كردم، گزارشات را گوش مى دادم و امر و نهى مى كردم، ناگاه ابوالحسن اسدى ـ كه گاهى نزد من مى آمد و من نيازهاى او را بر طرف مى كردم ـ نزد من آمد. مدّت زيادى نشست. من نيز از انجام كارها بسيار خسته شده بودم، و مى خواستم استراحت كنم، گفتم: چه كارى دارى؟

گفت: بايد تنها با تو سخن بگويم.

من به خزانه دار دستور دادم كه جايى در خزانه براى ما آماده كند، وقتى وارد خزانه شديم نامه كوچكى را بيرون آورد كه حضرت حجت(عليه السلام) در آن خطاب به من نوشته بود:

«اى احمد بن حسن! هزار دينارى را كه بابت وجه آن اسب و آن شمشير در نزد تو داريم به ابوالحسن اسدى تحويل بده!»

هنگامى كه از آن مضمون نامه مطلع شدم، به سجده افتادم و خدا را شكر كردم كه بر من منّت نهاد و دانستم كه ايشان حجّت بر حق خداوند هستند، زيرا هيچ كس غير از خودم، از اين موضوع اطّلاعى نداشت. آن قدر از منّتى كه خداوند بر من نمود خوشحال شدم كه سه هزار دينار نيز بر آن مال افزودم.( [25] )

 

 

 


 

36

خداوندا! به او پسرى عطاكن!

قاسم بن علا مى گويد:

سؤالاتى را در قالب سه نامه به محضر حضرت حجت(عليه السلام)عرضه داشتم، و در ضمن اضافه نموده بودم كه من مردى سالمند هستم امّا هنوز صاحب فرزندى نشده ام.

حضرت(عليه السلام) پاسخ سئوالات مرا مرقوم فرموده امّا درباره فرزند به چيزى اشاره نكرده بودند.

من براى مرتبه چهارم نامه اى نوشتم، و ابتدا از ايشان التماس دعا كردم. حضرت پاسخ فرمودند:

«اللهمّ ارزقه ولداً ذكراً...».

«خداوندا!به او فرزند پسرى عطاكن تا نورچشم او باشد، و اين نطفه را كه از او بوجود آمده است پسر قرار بده!».

هنگامى كه نامه را مطالعه كردم، دانستم نطفه اى از من به وجود آمده، امّا هيچ اطّلاعى از آن نداشتم. وقتى از همسرم موضوع را سؤال كردم

گفت: مشكلى كه داشتم، برطرف شده و اكنون باردارم. و چندى بعد پسرى به دنيا آورد.( [26] )

 

37

چرا دعاى فرج را نمى خوانى؟

ابوالحسين بن ابى البغل كاتب مى گويد:

از طرف «ابى منصور بن صالحان» مسئول انجام كارى شدم. امّا در طى انجام مسئوليت قصورى از من سر زد، آنچنان كه او بسيار خشمگين شد، و من از ترس، متوارى و مخفى شدم و او در جستجوى من بود.

در يكى از شبهاى جمعه به طرف مقابر قريش ـ مرقد امام كاظم(عليه السلام)و امام جواد(عليه السلام) ـ براى عبادت و دعا رفتم. آن شب هوا بارانى و طوفانى بود. به خادم حرم مطهر كه «اباجعفر» نام داشت گفتم: درهاى حرم مطهر را ببند تا من بتوانم در خلوت مشغول دُعا و راز و نياز باشم. زيرا بر جان خود ايمن نيستم، و ممكن است كسى قصد سوئى نسبت به من داشته باشد.

او نيز قبول كرد و درها را بست.

نيمه شب، در حالى كه باد و باران همچنان ادامه داشت و هيچ كس در آنجا نبود، مشغول دعا و زيارت و نماز بودم كه نا گاه صداى پايى از طرف قبر شريف امام موسى بن جعفر(عليه السلام) به گوشم رسيد.

مردى را ديدم كه مشغول زيارت حضرت امام كاظم(عليه السلام) است. او ابتدا بر حضرت آدم(عليه السلام) و انبياء عظام(عليهم السلام) درود فرستاد، آنگاه يك يك ائمّه معصومين(عليهم السلام)را مورد خطاب و سلام قرار داد تا به امام دوازدهم حجّت بن الحسن(عليه السلام) رسيد اما نام ايشان را ذكر نكرد.

من تعجّب كردم و با خود گفتم: شايد نام حضرت را فراموش كرد، يا امام(عليه السلام)را نمى شناسد، و يا اصلاً به امامت ايشان اعتقاد ندارد و مذهب ديگرى دارد.

وقتى زيارتش به پايان رسيد دو ركعت نماز خواند و متوجّه قبر مطهّر امام جواد(عليه السلام) شد، و به همان ترتيب مشغول زيارت و سلام شد و دو ركعت نماز خواند.

من ترسيدم، زيرا او را نمى شناختم، او جوانى بود در هيئت مردى كامل و پيراهنى سفيد بر تن و عمامه اى بر سر داشت كه انتهاى آن را از زير گلو گذرانده بود، همچنين شالى به كمر بسته و عبايى بر دوش انداخته بود. پس از نماز به من فرمود:

 اى ابوالحسين بن ابى البغل! با دُعاى فرج چقدر آشنايى؟

گفتم: آقاى من! كدام دُعا؟

فرمود: دو ركعت نماز بخوان و بگو:

«يا مَنْ اَظْهَرَالْجَميلَ وَسَتَرَالْقَبيحَ، يا مَنْ لَمْ يُؤاخِذْ بِالْجَريرَةِ وَلَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ، يا عَظيمَ المَنِّ يا كَريمَ الصَّفْحِ يا حَسَنَ التَّجاوُزِ، يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ، يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ، يا مُنْتَهى كُلِّ نَجوى، وَ يا غايَةَ كُلِّ شَكْوى، يا عَوْنَ كُلِّ مُسْتَعين، يا مُبْتَدِئاً بِالّنِعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها.

سپس بگو:

يا رَبّاهُ (ده مرتبه) يا سَيّداهُ (ده مرتبه) يا مَوْلاه (ده مرتبه) يا غَايَتاه (ده مرتبه) يا مُنْتَهى غايَةِ رَغْبَتاه (ده مرتبه) اَسْأَلُكَ بِحَقّ هذِهِ الاَْسْماءِ وَ بِحَقِّ محمّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ اِلاّ ما كَشَفْتَ كَربى وَ نَفَّسْتَ هَمّى وفَرَّجْتَ غَمّي وَاَصْلَحْتَ حالي.

پس هر حاجتى كه دارى از خداوند مسئلت نما. پس از آن گونه راست صورتت را بر زمين بگذار و صدبار بگو:

«يا محمّد يا علي! يا علي يا محمّد اِكْفياني فَأِنَّكُما كافِيايَ وَانْصُراني فَأِنَّكُما ناصِرايَ».

سپس گونه چپ صورتت را بر زمين بگذار و صدبار بگو: «ادركنى»] و پس از صدبار اين ذكر را [بسيار تكرار كن.

سپس به اندازه يك نفس بگو«الغوث الغوث الغوث ...»

آنگاه سر از سجده بردار كه ان شاءاللّه خداوند حاجتت را برآورده خواهد نمود».

وقتى من مشغول نماز و دُعا شدم، آن شخص خارج شد. بعد از اين كه نماز و دعايم به پايان رسيد به طرف ابو جعفر خادم رفتم تا بپرسم اين مرد كه بود؟ و چگونه وارد حرم مطهّر شده بود؟

وقتى درها را بررسى نمودم ديدم همه درها بسته و قفل زده بودند. بسيار تعجب كردم، و با خود گفتم: شايد اينجا دَرِ ديگرى دارد كه من نمى دانم. پيش ابوجعفر رفتم. او داشت از داخل اتاقى كه به عنوان انبار روغن چراغ از آن استفاده مى كردند، بيرون مى آمد، فوراً به او گفتم: اين مرد كه بود؟ چطور توانسته بود داخل حرم شود؟

ابوجعفر گفت: همانطور كه مى بينى درها بسته و قفل زده هستند، من هم كه آن را باز نكرده ام.

من آنچه را كه ديده بودم براى او تعريف كردم.

گفت: او مولايمان صاحب الزمان(عليه السلام)است، من بارها ايشان را وقتى حرم خالى است ـ مثل امشب ـ ديده ام.

از اين كه چه موقعيّتى را از دست داده بودم، خيلى ناراحت شدم. وقتى فجر دميد از حرم خارج شدم. به طرف محلّه «كرخ» رفتم، در اين مدّت آنجا مخفى شده بودم. هنگامى كه خورشيد دميد، عدّه اى از مأمورين صالحان با اصرار از دوستانم سراغ مرا گرفتند، و با خواهش بسيار مى خواستند كه مرا ملاقات كنند.

آنها نامه اى هم با خود داشتند كه در آن صالحان نوشته بود كه مرا بخشيده و امان داه است. ]همچنين مطالب جالب توجهى درباره خوبيها و گذشته خوب من و آينده خوبى كه در انتظارم مى باشد در آن قيد شده بود.[

آنگاه با يكى از دوستان مورد اعتمادم از مخفى گاه خودم خارج شده و با ابى منصور ملاقات كردم. وقتى مرا ديد به پاخاست و بسيار مرا مورد احترام خود قرار داد، و چنان رفتار خوبى از خود نشان داد كه تا حال از او چنين رفتارى را نديده بودم. آنگاه گفت: آيا آن قدر ناراحت شده بودى كه از من به صاحب الزّمان(عليه السلام) شكايت كردى؟

گفتم: من فقط درخواستى ساده و دُعايى معمولى كردم.

گفت: چه مى گويى؟ ديشب (شب جمعه) بدون مقدّمه مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) را در خواب ديدم، ايشان به من دستور دادند تا با تو به لطف رفتار كنم، و از اين ستمى كه بر تو كرده بودم مرا مورد مؤاخذه قرار دادند.

گفتم: لا اله الاّ اللّه! گواهى مى دهم كه خاندان رسالت و ائمّه معصومين(عليهم السلام)نه تنها بر حقّ اند بلكه خود منتهى درجه حقيقت هستند. من نيز مولايمان(عليه السلام) را بدون مقدمه در بيدارى ديدم، و به من چنين و چنان فرمودند. و آنچه را كه ديده بودم كاملاً شرح دادم.

او از اين داستان بسيار تعجّب كرد. پس از آن از ابى منصور بن صالحان كارهاى شايسته و بزرگى به سبب اين رويداد انجام پذيرفت، من هم به بركت مولايمان صاحب الزمان(عليه السلام)به مقاماتى در دستگاه او رسيدم كه اصلاً به فكرم هم نمى رسيد.( [27] )

 



[1] ـ كمال الدين، ج 1، ص 289; بحار الانوار، ج 51، ص 118.

[2] ـ غيبة طوسى، ص 191، باب انّ المهدي من ولد الحسين(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 134.

[3] ـ كمال الدين، ج 2، ص 334 و 335; بحار الانوار، ج 51، ص 144.

[4] ـ غيبة نعمانى، ص 151 و 152; بحار الانوار، ج 51، ص 147.

[5] ـ اقبال الاعمال، ج 3، ص 87 و 88; فيما يتعلق بشهر محرم; بحار الانوار، ج 51، ص 148 و 149.

[6] ـ بحار الانوار، ج 51، ص 149.

[7] ـ خرايج، ج 1، ص 478، في معجزات الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 162.

[8] ـ بحار الانوار، ج 51، ص 163 و 164.

[9] ـ بحار الانوار، ج 51، ص 164 ـ 166.

[10] ـ غيبة شيخ طوسى، ص 322، التوقيعات الواردة; بحار الانوار، ج 51، ص 293.

[11] ـ غيبة طوسى، ص 243، علة المانعة من ظهوره; بحار الانوار، ج 51، ص 293.

[12] ـ خرايج ج 1، ص 272، في معجزات الامام صاحب الزمان; بحار الانوار، ج 51، ص 294.

[13] ـ خرايج، ج 2، ص 695 و 696، في أعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 294.

[14] ـ خرايج، ج 2، ص 696 و 697، في اعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 294.

[15] ـ خرايج، ج 2، ص 697، في اعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 395.

[16] ـ خرايج، ج2، ص 697 و 698، فى اعلام الامام صاحب الزمان7; بحارالانوار، ج 51، ص 295.

[17] ـ خرايج، ج 2، ص 698، في اعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 295.

[18] ـ خرايج، ج 2، ص 698 و 699، فى اعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحارالانوار، ج 51، ص 295.

[19] ـ خرايج، ج 2، ص 699 ـ 702، في أعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 295 و 296.

[20] ـ كافى، ج 1، ص 519، مولد الصاحب(عليه السلام); ارشاد، ج 2، ص 357; دلائل و بيّنات الامام(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 297.

[21] ـ كافى، ج 1، ص 591، مولد الصاحب(عليه السلام); خرايج، ج 2، ص 695، في اعلام الامام صاحب الزمان(عليه السلام); ارشاد، ج 2، ص 357 و 358; دلائل و بيّنات الامام(عليه السلام); بحارالانوار، ج 51، ص 297.

[22] ـ كافى، ج 1، ص 521 و 522، مولد الصاحب(عليه السلام); ارشاد، ج 2، ص 362 و 363، دلائل و بيّنات الامام(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 297 و 298.

[23] ـ ارشاد، ج 2، ص 364 و 365، دلائل و بيّنات الامام(عليه السلام); بحار الانوار، ج 51، ص 299.

[24] ـ دلائل الامامه، ص 277 و 280، معرفة شيوخ الطائفه; بحار الانوار، ج 51، ص 300 ـ 303.

[25] ـ دلائل الامامه، ص 280، معرفة شيوخ الطائفة; بحار الانوار، ج 51، ص 303.

[26] ـ دلائل الامامه، ص 281، معرفة شيوخ الطايفة; بحار الانوار، ج 51، ص 303 و 304.

[27] ـ دلائل الامامه، ص 299 ـ 301، معرفة من شاهد; بحار الانوار، ج 51، ص 304 ـ 306.